هدایت موجودات دلیل بر وجود خداوند1
مقدمه: هدایت موجودات یکی از راههای خداشناسی است که در قرآن مجید مورد توجه قرار گرفته است. در مقاله حاضر استاد شهید مطهری(ره) مفصلا به این برهان پرداخته و اثبات نموده است که اصل هدایت غیر از اصل انتظام و اصل خلقت است. ایشان مواردی از هدایت موجودات در جمادات، در گیاهان و در حیوانات و در انسانها را تبیین نموده است.
برهان دیگری که در اینجا هست برهان هدایت است.برهان هدایت با برهان نظم فرق می کندکه تقریرش را حالا عرض کنیم و تفصیلش را بگذاریم برای جلسه بعد.برهان نظم مربوط به ساختمان موجودات بود.وضع ساختمان موجودات حکایت می کندکه سازنده اینها یا خود عاقل و شاعر و مدبر بوده است یا تحت تدبیر و
تسخیر یک اراده ای بوده است.مساله هدایت از این مهمتر است، مربوط به کار اشیاء است، مربوط به کار موجودات است، یعنی موجودات پس از ساخته شدن، کاری که می کنند عجیب است.این کار نشان می دهد که یک چیز دیگری، یک نوری، یک جاذبه ای - هر چه می خواهید اسمش را بگذارید- وجود دارد که او را در کار خودش هدایت و رهبری می کند.این هم یک مطلبی است که قرآن مجید روی آن جداگانه تکیه کرده است و این را ما جز در قرآن در جای دیگر سراغ نداریم که میان نظم و هدایت تفکیک کرده باشد یعنی به عنوان دو دلیل ذکر کرده باشد.مجموعا در چهار آیه از آیات قرآن هست که ایندو پهلوی یکدیگر به عنوان امر جداگانه قرار گرفته اند.
یکی آن آیه ای که اززبان حضرت موسی دارد که وقتی فرعون سؤال کرد: «فمن ربکما یا موسی »جواب داد: «ربنا الذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی »(1) پروردگار ما آن کسی است که هر چیزی را آنچنانکه شایسته است آفریده است، در خلقت آنچه را که احتیاج داشته به او داده است.این، همان نظم ساختمانی اش را بیان می کند. «ثم هدی » بعد هم او را در راه خودش هدایت کرده است.این امری جداگانه است.در سوره «سبح اسم » هم به این عبارت می خوانیم: «سبح اسم ربک الاعلی، الذی خلق فسوی، و الذی قدر فهدی »(2) تسبیح کن، تنزیه کن نام پروردگار والای خود را(یا نام والای پروردگار خود را) - هر دو جور می شود گفت که حالا وارد بحثش نمی شویم - «الذی خلق فسوی » آن که آفرید و معتدل آفرید «و الذی قدر فهدی » و آن که اندازه گیری کرد و سپس هدایت کرد موجودات را.
از زبان ابراهیم(ع)نقل می کند:الذی خلقنی فهو یهدین » (3) خدای من آن است که مرا آفریده است و من را هدایت می کند.به هدایت، جداگانه تمسک کرده است.
در اولین آیاتی هم که بر پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله)نازل شد، باز ایندو - منتها درخصوص انسان - توام ذکر شده است: «اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم.
تا اینجا اصل خلقت است.
.............................................................. 1.طه/50. 2.اعلی/1 - 3. 3.شعراء/78.
صفحه : 97
الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم (1).
هدایت خاص انسان را - که موضوع علم و سواد و خواندن و نوشتن باشد - جداگانه ذکرکرده است.ممکن است کسی بگوید که هدایت یک امر جدا از برهان نظم نیست، چون هدایت مربوط به کار اشیاء است، کسی بگوید نوع کاری که اشیاء انجام می دهند لازمه جبری ساختمان اشیاء است، یعنی مثل این است که ما درباره اتومبیل در دو قسمت نباید بحث کنیم: یکی اینکه بگوییم این اتومبیل یک ساختمان و سازمان منظمی دارد، دیگر اینکه کارش را چه جور انجام می دهد، کارش یک چیز علیحده ای نیست.این سازمان اگر این جور منظم شد، لازمه قهری و جبری اش همین کاری است که اتومبیل انجام می دهد، یک چیز علیحده ای نیست.
اما نه، ما این را می خواهیم بیان کنیم که[هدایت]زائدبر این است.اصل هدایت نشان می دهد که طرز کار اشیاء نتیجه جبری ساختمان مادی آنها نیست، باز یک جاذبه و یک کششی وجود دارد که همان جاذبه و کشش است که اشیاء را در مسیری که می روندهدایت می کند، که توضیح این را ما باید بگذاریم برای جلسه دیگر.
جبر علیت
یک مطلب دیگری ما اینجا اشاره کنیم و عرایض خودمان را امروز ختم کنیم و آن این است: یک جمله ای را مکرر شنیده اید می گویند «جبر علیت » .آیا این درست است یادرست نیست؟جبر یعنی ضرورت، یعنی اجتناب ناپذیری، یعنی اینکه خلافش محال باشد.آیا این حرف در عالم درست است یا نه؟چنین قوانینی بر عالم حکومت می کند یا نه؟این را ما باید برای شما عرض کنیم که به یک مفهوم ما قبول داریم، به مفهوم دیگر نه.معمولا کسانی که می گویند جبر علیت، چون علیت را منحصر می کنند به علت فاعلی، این جور می گویند: همین علتهای فاعلی که در دنیا هست کافی است برای آنچه که در عالم واقع می شود، نتیجه جبری این علتها وقوع این معلولهاست.اگراین را بخواهند بگویند، ما این را قبول نداریم.یک وقت است مقصود ازجبر در علیت این است که علیت را تعمیم می دهند به علت فاعلی و علت
.............................................................. 1.علق/1 - 5.
صفحه : 98
غایی و مجموع علل، یعنی این جور می گویند: لازمه فراهم آمدن همه این فاعلها و این غایتها این است که معلول الزاما به وجود بیاید.اگر این است، این مورد قبول است.در مساله هدایت، ما به این مطلب زیاد نیاز داریم.این فلسفه ای که به نام «مکانیسم » معروف شده است - که دنیا را روی اصول مکانیسم خواسته اند توجیه کنند و این را نقطه مقابل اصل علیت غایی قرار داده اند - راجع به آن که بحث می کنیم، این مطلب را باید آقایان توجه داشته باشند.امروز دیگر عرایض ما خاتمه پیدا کرد.
- مساله ای که آقای مطهری اشاره فرمودند یکی مساله علیت بود و یکی دترمینیسم.
علیت را همه از قدیم قبول داشتند و معتقد بودندهر پدیده ای در دنیا اتفاق بیفتد ناشی از علتی است.اما آنچه مورد اختلاف ماتریالیسم و موحدین است دترمینیسم است.آنها می گویندعلل یکسان معلول یکسان به بار می آورند.بر این اساس می گویند پس تصادف وجود ندارد.آنچه ما اسمش راتصادف گذاشته ایم ترکیبی است از علل مختلف که چون ما نسبت به وجود و کیفیت اثرشان جاهل بوده ایم، فکر کرده ایم تصادفابه وجود آمده است.مارکسیسم این را روی موجودات زنده هم تعمیم داد. منتها درباره انسان گفتند با مقیاس واحد نمی توانیم این حکم را بسنجیم، بر خلاف ماده که اگر روی یک واحد آن مطالعه کنیم کافی است.مثلا قانون شتاب ثقل را درباره یک واحد سنگ می توان آزمایش کرد و آن را درباره تمام سنگها و اشیاء تعمیم داد.یک واحد انسان را اگر مطالعه کنیم می بینیم تابع هیچ قانونی نیست، اما مجموعه جامعه تابع همان قانونی است که مارکسیسم آن رابیان می کند و با بیان مراحل تاریخی، آینده را هم پیش بینی می کند.
اما اینکه گفتید یک نظم ناشی از علت است ویک نظم ناشی از اراده، خود به خود منتفی است، پس دیگر اراده وجود ندارد. چون علل یکسان معلول یکسان به وجود می آورندو هر دو مجموعه دنیا را به وجود می آورد که همین وضع موجود را به عنوان نظام می بینیم و طبق حساب احتمالات احتمال وقوع این نظام بر حسب تصادف صفر است.بنابراین در مقابل آن چون مجموع احتمال دو حادثه مخالف هم 1 است،احتمال 1 می شود یعنی استدلال وجود خدا.و اگر نظم علیت را بپذیریم، نظم انتخاب منتفی است و چون انتخاب وجود ندارد، هدایت هم وجود نخواهد داشت.
ما موحدین اعتقاد داریم که سلسله علت و معلولهانمی تواند بدون حساب و کتاب و
صفحه : 99
بدون مقصد باشد.آنها در جواب می گویند ما بی نظمی هایی در طبیعت، هم حالا و هم در طول تاریخ دیده ایم و از مجموعه میلیاردها قرن که از عمر زمین و کائنات و عالم گذشته،وضع موجود به وجود آمده که قبول داریم نظامی دارد ولی این ناشی از آن است که تعداد دفعات آزمایش خیلی زیاد است(مثال ماشین تحریر و شخص بی سواد و تایپ شعر سعدی).می گوید ماشین تحریر زننده بی سواد طبیعت میلیاردهاقرن است که دارد ماشین می زند، خوب «بنی آدم اعضای یکدیگرند...» در آمده است و چون تعداد آزمایش خیلی زیاد است، احتمال وجود این نظام محال نیست.
اما جواب این را علم داد و آن اینکه ثابت کرد این حسابهااز لحاظ عدد و ریاضی غلط است.ما قبول داریم که اگر تعداد آزمایش زیاد شود حوادث نادر الوقوع هم وقوع پیدا می کنند.اماببینیم چقدر باید این آزمایش زیاد باشد.طول عمر زمین را حساب کرده اند دویست میلیون قرن است.دویست میلیون قرن را به روز و ساعت تبدیل می کنیم، یک عددی می شود معادل 2 ضرب در 10 به توان 13، یعنی اگر این حوادث مختلفی که اتفاق افتاده و بعد از بین رفته تا به وضع موجود منتهی شده، هر ساعتی هم یک دفعه اتفاق افتاده بود تعداد آزمایش از ابتدای پیدایش زمین می شد 2 ضرب در 10 به توان 13، در حالی که یکی از موجوداتی که روی زمین هست، اگر بخواهیم عدد احتمالی وقوع این حالتش را در بیاوریم می بینیم یک رقمی می شود که ابدا با این قابل قیاس نیست.احتمال اینکه یاخته های بدن یک موجود زنده بر حسب تصادف پهلوی هم قرار می گرفتند تا تصادفا یکی شان چشم را با این خواص درست می کرد، یکی شان مو را با این خواص درست می کرد، یکی شان ناخن...مساوی است با فاکتوریل تعداد یاخته های بدن و این عدد سرسام آور است و هیچ با عدد 2 ضرب در 10 به توان 13، قابل قیاس نیست و این احتمال بسیار ضعیف است.حالا اگر این موجودزنده را با افلاک و کائنات و ارتباطشان را با همدیگر در نظر بگیریم و بخواهیم عدد احتمال آن را به دست آوریم، هیچ قابل قیاس نیست.
استاد: اینکه ایشان از اول شروع کردند راجع به اینکه اصل علیت یک مطلب است، اصل دترمینیسم مطلب دیگری است، و آن چیزی که همه قبول دارند علیت است و آن چیزی که مورد اختلاف الهیون و مادیون است دترمینیسم است یعنی اینکه علل یکسان معلول یکسان به وجود آورد و معلولهای یکسان همیشه ناشی از علل یکسان هستند، این جهت مورد اختلاف الهیون و مادیون است، این طور نیست.ما یک قدم هم در این جهت از آنچه که مادیون می گویند جلوتر می رویم.اینکه اصل علیت
صفحه : 100
مورد اختلاف نیست راست است، هیچ بحثی درآن نیست.اگر آقایان اصول فلسفه را خوانده باشند، بحث «ضرورت و امکان » آن یعنی مقاله هشتم و مقاله نهم را خوانده باشند،ما در آنجا توضیحات کافی داده ایم، نوشته ایم که از اصل علیت دو اصل دیگر استنتاج می شود و غیر قابل انکار هم هست.یکی اصل ضرورت است، ما آن را از دترمینیسم تفکیک کرده ایم.اصل ضرورت یعنی اینکه اگر علت پیدا شد(آنچه که علت واقعی است)پیدایش معلول ضروری است یعنی اجتناب ناپذیر است، محال است تخلف بشود، همچنانکه اگر علت تامه وجود نداشته باشد و لو به اینکه کوچکترین شرطی از شرایط آن وجود ندارد، به وجود آمدن معلول محال است.دوم این اصل است که علل یکسان معلول یکسان به وجود می آورند و معلولهای یکسان از علل یکسان به وجود می آیند.این در فلسفه اروپایی مورد اختلاف است و با کمال تاسف باید بگوییم که الهیون فرنگی، الهیون اروپایی آمدند این حرف را انکار کردند.
منشا اشتباه آنها را هم ما می دانیم چیست.این هم ازمسائلی است که از نظر فرضیه فلسفی مطلب، هیچ قابل انکار نیست.به طور سربسته فقط عرض می کنم که یک قاعده ای به این صورت ذکر می کنند که: «الواحد لا یصدر عنه الا الواحد و الواحد لا یصدر الا عن الواحد» .دو تا قاعده است: «از واحدواقعی جز واحد نتیجه نمی شود، و واحد هم جز از واحد نتیجه نمی شود» . ایندو نتیجه اش همین است که همیشه اگر دو علت داشته باشیم که واقعا ایندو «علت » باشند، اگر یکسان باشند محال است که معلولشان یکسان نباشد، کما اینکه اگر دو معلول یکسان داشته باشیم محال است که علتشان یکسان نباشد.
اما مساله اراده و انتخاب.ببینید، یک حرفی است که هنوز هم در دنیای اروپا وجود دارد - در دنیای اسلام فقط گروهی از متکلمین گفته اند - و آن این است که اراده و انتخاب و اختیاررا منافی با اصل ضرورت علی و معلولی دانسته اند یعنی ایندو را در مقابل همدیگر قرار داده اند، گفته اند که یا بایدما قائل به وجود اراده و انتخاب و اختیار بشویم و اصل ضرورت علی و معلولی را که «از علت معین قطعا باید معلول معین نتیجه بشود»انکار کنیم و یا باید آن را قبول کنیم و این را انکار کنیم.آن وقت آن کسانی که اصل ضرورت را قبول کردند و اصل اراده و اختیار را منکر شدند گفته اند لازمه قبول اصل ضرورت، امکان پیش بینی است.قهرا آنهایی که اصل اراده و انتخاب و اختیار را به عنوان نقطه مقابل اصل ضرورت علی و معلولی قبول کرده اند
صفحه : 101
گفته اند بنابراین در آنجایی که پای اراده و انتخاب و اختیار[به میان]می آید(مثل کارهای بشر،بلکه کارهای دنیا هم چون به انتخاب و اراده الهی صورت می گیرد) امکان پیش بینی نیست.این حرف مهمل زمینه ای به دست مادیون داده است که تا حدودی که بتوانند مساله پیش بینی را در دنیا مسلم کنند و مساله اراده و دخالت اراده و اختیار و انتخاب را بالنتیجه نفی کنند، در صورتی که اینها اصلا با همدیگر ربط ندارد.
قانون علیت یک قانون عمومی است که سراسر هستی را فرا گرفته است و اساسا محال است که موجودی از این قانون خارج باشد، می خواهد آن موجود مختار باشد یا [نباشد].حالاچه جور امکان این قضیه هست که یک موجود، هم مختار باشد هم تحت تاثیر قانون علت و معلول و قانون جبر علی و معلولی، مساله جبر و اختیار است که الآن مطرح نیست و اگر لازم باشد در خلال همین مباحث توحید، جبر و اختیار را طرح می کنیم.به هر حال فرضا ما نتوانیم مساله اختیار را در مقابل مساله جبر، اختیار داشتن بشر را در مقابل مجبور بودن اثبات کنیم، این را نمی توانیم انکار کنیم و این انکارپذیر نیست.
بنابراین، این قضیه که اگر ما موضوع دترمینیسم رادر کار آوردیم خود به خود مساله اراده و انتخاب از میان می رود، به هیچ وجه از میان نمی رود.صحبت در این است، منتهایک چیز دیگر هست و آن این است که - آقای مهندس...در ضمن بیانشان اشاره کردند - مادیین در لابلای حرفهایشان یک چیزی هم اضافه می کنند، وقتی می گویند علت، همان علت تامه، بعد می گویند علت تامه که جز همین امور مادی چیزدیگری نیست.خوب، بحث در این است که علتهایی که دخالت دارند، آیا تنها همین علتهای مادی است یا علت دیگری هم دخالت دارد؟یعنی عاملهایی که در این قضیه دخالت دارند، آیا این عاملها همین عاملهایی است که ما به صورت عاملهای مادی نشان می دهیم با وضع کارشان یا یک عامل دیگری را هم در این نظم لیت حتما باید دخالت بدهیم، یعنی اینها جزءعلت اند نه تمام علت؟بحث در این نیست که قانون علیت هست یا نیست، بحث در این هم نیست که آیا جبر علی و معلولی، ضرورت علی و معلولی در کار هست یا نیست، و بحث در این هم نیست که علل یکسان معلول یکسان به وجود می آورند یا به وجود نمی آورند،بحث در عاملهایی است که دخالت دارد.آیا مجموع عاملهایی که دخالت دارد چندتاست؟به اصطلاح منطقیین آن وقت بحث ما با مادیین بحث صغروی می شود، نه بحث کبروی، یعنی روی آن اصل کلی ما با آنها
صفحه : 102
بحث نداریم، بحث سر این اصل کلی است: آیا همین عاملهای محدود مادی که مادیین نشان می دهند، اینها می توانند علتهای کافی باشند یا اینها جزء علت اند؟آنها می گویندتمام علت اند، دیگری می گوید جزء علت، یا اگر نگویند جزء علت، به تعبیر بالاتری می گویند.آیا این علتها اگر تحت تسخیرو تدبیر یک علت مافوق نباشند، کافی هستند برای به وجود آوردن این معلول یا باید این علتها تحت تسخیر و تدبیر یک علت مافوق باشند تا بتوانند این معلول را به وجود آورند؟بنابراین ما روی آنها بحث نداریم.مادیین هر وقت ثابت کردند که همین عواملی که ما الآن داریم نشان می دهیم، برای به وجود آمدن معلول کافی است، حرف خودشان را ثابت کرده اند،و الا اینکه دترمینیسم چنین است، خوب باشد.آن وقت حرف آخری که در جواب دکتر...گفتند برگشت به این حرف بود.صحبت همین است که آیا ترکیباتی که در اولین سلول حیاتی که در عالم پیدا شد - که بعد از آن سایر موجودات نتیجه و انشعاب شد - پدیدآمدند، کافی هستند که علت باشند برای اینکه آنچه که بعد به وجود آمده است به وجود بیاید یا اینکه اینها برای اینکه تمام علت باشند کافی نیستند، حداکثر[این است که]استعداد به وجود آورده؟قوه هم که ایشان می گویند به معنی استعداداست.یعنی چه؟یعنی فرق آن سلول اولی با یک توده انباشته خاک این بوده است که آن توده انباشته خاک استعداد «شدن » یعنی پذیرفتن را نداشته و این، استعداد پذیرفتن را دارد، نه اینکه در این، قوه و نیروی ایجاد کردن هست و در آن، قوه و نیروی ایجاد کردن نیست، حداکثر فقط استعداد «شدن » یعنی پذیرش در آن پیدا می شود.پس این بیان آخر، خودش رد آن بیان اول است یعنی آنجایی که محل اختلاف خودتان را با مادیین ذکر می کنید، در واقع در یک امر صغروی بیان می کنید، می گویید این علتهایی که شما نشان می دهید من هم قبول دارم، اصل علیت را من هم قبول دارم، اصل جبر علت و معلولی را من هم قبول دارم، اصل دترمینیسم را من هم قبول درام ولی صحبت در این است: آیا این عاملهایی که ما الآن می شناسیم، برای به وجود آمدن این معلول کافی است یا کافی نیست؟حساب احتمالات هم که به کمک شما می آید این جور به کمک شما می آید، می گویدعاملهای موجود کافی نیست - فقط می گوید عاملهای موجود چون عاملهای موجود اگر بخواهد کافی باشد باید[در اثر]تصادف به وجود آمده باشد.
پس عامل دیگری غیر ازعاملهای موجود باید باشد و دخالت داشته باشد تا این شی ء به وجود بیاید.
صفحه : 103
- منظور بنده این نبود که ما دترمینیسم را قبول نداریم و موحدین اصولا با ماتریالیستها در این مساله اختلاف دارند.این یک مساله علمی است، ما نمی توانیم قبول نکنیم.بحث در این است که آیا این دترمینیسم در موجود زنده هم صادق است یا نه، و الا در مورد مسائل فیزیکی و مکانیکی جز آزمایشگاه هیچ کس صلاحیت ندارد جواب دهد که آیا علل یکسان معلول یکسان را به وجود می آورند یا نه.اما خود این دترمینیسم امروز رد شده و به جای آن قانون «عدم حتمیت » آمده و آن می گوید علل یکسان معلول یکسان به وجود نمی آورند، بلکه احتمال اینکه علل یکسان معلول یکسان به وجود آورند بیشتر است.نظریه اینشتین این است که می گوید حتی دو شی ء سرد و گرم را که پهلوی هم می گذاشتید و می گفتید طبق قانون فیزیک حتما از شی ء گرم گرما به سمت شی ء سرد می رود،طبق قانون «عدم حتمیت » ممکن است این دو شی ء طوری با هم تبادل حرارت کنند که شی ء سرد سردتر و شی ء گرم گرمترشود.ولی چون قانون احتمالات به طور دسته جمعی درباره آن صادق است، اکثریت قریب به اتفاق جاهایی که آزمایش کرده ایم، دیده ایم که این حالت اتفاق افتاده و این قانون را تا به حال به طور دگم و جزم درباره آن صادر کرده بودیم.
اما نکته اساسی و حساس اینجاست که ما می گوییم در مادیات قوانینی هست که اولا ما از خوداین قوانین استنتاج دیگری می کنیم و بعد درمورد موجودات زنده قوانین دیگری و علل و عوامل دیگری صادق است.
استاد: راجع به قسمت اخیرکه آیا علم امروز مساله حتمیت را باطل کرده است یا نه، این احتیاج به یک توضیحی دارد و من مکرر در نوشته های خودم همین مطلب را عرض کرده ام و آن این است که مساله علیت باید طرح شود که آیا یک مساله علمی است یا فلسفی؟علیت به مفهومی که علوم به کار می برند غیر از مفهومی است که فلسفه به کار می برد و به درد ما در اینجا می خورد.آنچه که از نظر علم، علت شناخته می شودفلسفه آن را علت نمی شناسد و آن هم که امروز رد شده، آن است نه آن چیزی که مورد بحث ماست.
علوم علتها را آن چیزهایی می دانند که فلسفه اسم آنهارا «معد» می گذارد، نه «علت » .نظر علوم این است: این حوادث عالم که پی در پی قرار می گیرند، حادثه ای که بر حادثه ای دیگر تقدم زمانی دارد و آن حادثه دیگر پشت سرش واقع می شود، اینها را می گویند علت و معلول.از نظر علم، حتما باید علت و معلول در دو زمان صورت بگیرد.بنابراین از نظر علم مثلا پدر علت است برای پسر،
صفحه : 104
ولی اینها[از نظر فلسفه]علت نیست.فلسفه هیچ وقت این را نمی پذیرد که علت بتواند تقدم زمانی بر معلول خودش داشته باشد، می گوید البته علم اسم اینها را می خواهد علت بگذارد بگذارد، هر چه می خواهد بگوید، آن چیزی که من می گویم این نیست.علت محال است که از معلول خودش انفکاک زمانی داشته باشد و همین سبب می شود که فلسفه یکمرتبه یک راه دیگری به این عالم باز می کند، یک بعد دیگری برای عالم قائل می شود، می گوید عالم یک بستر زمانی دارد.آن که شما در علوم، در فیزیک اسمش را می گذارید علت، او می گوید مقدمه،معد، مجرا.می گوید و لکن علت واقعی یعنی آن که معلول را به وجود می آورد، یک حقیقت همزمانی است با او، واو غیب است، باطن است، همان است که او را به خدا می رساند.از نظر او این علتهای مادی ای که ما داریم، حکم بستر را برای آب پیدا می کند، یعنی شما اگر می خواهید یک آبی از یک محلی به محل دیگر جاری کنید حتما یک جویی، یک لوله ای،یک چیزی باید وجود داشته باشد تا آب از آنجا عبور کند، اما آن فشاری که این آب را به اینجا می آورد غیر از این جوی است.این علتهای مادی ای که می گفتند، اصلا قوانین علیت درباره آنها صادق نیست.این موضوع که علل یکسان معلول یکسان به وجود می آورد یا به وجود نمی آورد(اگر مقصود علل مادی هستند، یعنی موادی که ما یک ماده را علت برای ماده دیگر می دانیم)مااین قاعده را در آنجا جاری نمی دانیم، حتی قانون علیت را هم در آنجا صد در صد جاری نمی دانیم، قانون جبر را هم درآنجا صد در صد جاری نمی دانیم.البته به یک معنا قانون علیت را جاری می دانیم ولی آنهای دیگر را هرگز در آنجا جاری نمی دانیم.مساله حتمیت مساله ای نیست که به هیچ وجه قابل انکار باشد.بله، اگر ما بخواهیم «علیت » را از «محسوسات » بگیریم (1) ، اصلاقابل گرفتن نیست.اصلا اگر قانون علیت را از اول بخواهیم از علم بگیریم صد تا ایراد به خود قانون علیت وارد است.
.............................................................. 1.[یعنی «به دست آوریم » .]
صفحه : 105
ب راه هدایت موجودات 1
خلاصه تقریر برهان نظم بحث این هفته مادرباره مساله هدایت موجودات است.آقایان اگر یادشان باشد ما در تقسیم بندی اولی که کردیم راههای خداشناسی را[تقسیم کردیم]به راه قلب و احساسات(که بحث شد و از آن گذشتیم)، راههای علمی یعنی راههایی که از راه مخلوق استدلال می کند و راههای فلسفی.ما در راههای علمی این جور گفتیم که این، سه نوع راه است، یعنی راهی که در آن، استدلال علمی به مخلوقات بر وجود خدا می شود سه راه است: یکی از راه نظم در مخلوقات، دیگر از راه وجود هدایت و رهبری در مخلوقات، وسوم از راه اصل خود خلقت.به عبارت دیگر در موجوداتی که ما می بینیم، یک نظام و تشکیلاتی وجود دارد که از وجودتدبیر در این انتظام حکایت می کند.این یک جور بحث است، یعنی ما همین ساختمان حاضر و موجود و مادی موجودات را پیش می کشیم و می گوییم که این ساختمان از وجود تدبیر حکایت می کند. نقطه مقابل، تصادف و اتفاق است.تصادف و اتفاق نمی تواندیک چنین انتظام و تشکیلاتی را به وجود بیاورد.دوم موضوع هدایت و رهبری است که امروز
صفحه : 106
می خواهیم تشریح کنیم.سوم موضوع خلقت که می گوییم اساسا این عالم مخلوق است، خود عالم آفریده شده است، قطع نظر از نظامات و تشکیلات این عالم و قطع نظر از اینکه یک نیرویی به عنوان نیروی رهبری در این عالم وجود داشته باشد، اصلا خود عالم مخلوق است، آفریده شده است.اینکه ما حساب هدایت و نظم را از یکدیگر جدا کردیم و دو حساب برایش باز کردیم، به نظر من برای اولین بار است که این کار می شود،یعنی من تا حالا خودم در هیچ کتابی بر خورد نکرده ام که اینها را دو نوع دلیل و برهان به شمار بیاوردبلکه معمولا حساب انتظامات مخلوقات و حساب هدایت شدن مخلوقات یک حساب گرفته می شود، یعنی یک نوع دلیل به شمار می رود ویک نوع دلیل ذکر می کنند، و این را هم من عرض کردم این یک چیزی نیست که بخواهم بگویم ابتکاری است که برای اولین بار من کردم، این را من از تفسیر فخر رازی استفاده کرده ام و فخر رازی هم از قرآن استنباط کرده است به عنوان اینکه در قرآن اینها دو راه جدا ذکر شده است.
پس قرآن دو حساب برای نظم و هدایت ازنظر خداشناسی قائل شده است، و چون در کتابهای علمی و فلسفی، زیاد در اطراف تفکیک این دو راه از یکدیگر بحث نشده است،ممکن است در بیانی هم که من می کنم نقصانهایی وجود داشته باشد، ولی من فکر می کنم مطلب از همین قبیل است و حتما هم این طور است و تاکنون هم اشتباه شده است که ایندو را یکی حساب کرده اند،خیلی به یکدیگر نزدیک است ولی دو راه است.فرق این دو راه چیست؟ مساله انتظام مخلوقات مربوط به ساختمان موجودات است.وضع ساختمان موجودات حکایت می کند که در این ساختمان شعور، تدبیر، علم و اراده دخالت داشته است.طرزبیان این گونه است که این ساختمان ناشی از تصادف مجموعه ای از علل نمی تواند باشد.درست مثل یک ماشینی یا کتابی که ما فرض کنیم الآن وجود دارد، که همیشه به کتاب مثال می زدیم می گفتیم اگر ما یک کتاب تالیف شده ای بلکه یک صفحه از کتاب و یک نامه ای را ماشین شده می بینیم، نظم این مجموعه حروف و معنی داشتن این حروف که نشان می دهد هر حرفی در جای خودش قرار گرفته است، روی حساب بوده، روی نقشه بوده، حکایت می کند که به وجود آورنده این نظم وتشکیلات اراده و تدبیر داشته است و عقل و شعور در ایجاد آن به کار رفته است.نظم بیش از این
صفحه : 107
نیست. «صنع الله الذی اتقن کل شی ء»(1) همین جهت را بیان می فرماید، «ربنا الذی اعطی کل شی ءخلقه »(2) همین مطلب را بیان می کند و خیلی از آیات دیگر[مانند]: «افلاینظرون الی الابل کیف خلقت و الی السماء کیف رفعت » (3).
تفکیک اصل انتظام از اصل هدایت ولی زائدبر نظام متقن خلقت و ساختمان موجودات، یک چیز دیگر هم هست و آن این است: موجودات عالم نشان می دهند که پس از آنکه این جور کامل آفریده شده اند، در کاری که انجام می دهند باز یک نوع رهبریی می شوند.چطور؟نقطه مقابل انتظام، تصادف و اتفاق بود، اگر کسی می خواست انتظام را حاکی از یک عقل و تدبیر نداند می گفت این انتظام تصادفا به وجود آمده.ولی نقطه مقابل اصل رهبری و هدایت یک اصل دیگری است و آن اصل دیگر را ما باید طرح کنیم: این ساختمان موجود با همه انتظاماتی که در آن به کار رفته: ساختمان یک گیاه، ساختمان بدن یک حیوان، ساختمان بدن یک انسان(و حتی ساختمان جمادات را هم ما تا حدودی خواهیم گفت یعنی تا حدودی در آنجا هم می گوییم دلیل داریم)، آیا این کاری که این موجودات انجام می دهند لازمه قهری و جبری این ساختمانشان هست یا علاوه بر این یک نیروی دیگری که بسیار هم مرموزاست در کار اینها دخالت دارد؟یک کار ممکن است لازمه قهری و جبری یک ساختمان باشد، دیگر آنجا ما حرف علیحده ای نداریم،هر حرفی داشته باشیم، روی خود ساختمان داریم.مثلا فرض کنید که یک اتومبیل ساخته می شود، هر حرفی هست در ساختمان اتومبیل است که این ساختمان را کی ساخته است؟ولی آن مقدار کاری که الآن اتومبیل انجام می دهد، آن دیگر لازمه این ساختمان است.من ساختمان اتومبیل را وارد نیستم، همه شما از من واردترید، اینکه مثلا سویچ را بچرخانند، اتومبیل روشن شود، بنزین تبدیل به گاز شود، تبدیل به قوه شود، این دیگر یک کار علیحده ای نیست، یعنی لازمه جبری و
.............................................................. 1.نمل/88. 2.طه/50. 3.غاشیه/17 و 18.
صفحه : 108
قهری این ساختمان پس از آنکه اتومبیل را به این شکل ساختند، این است که شما سویچ را که بزنید اتومبیل روشن شود، بعد که روشن شد مثلا پایتان را روی گاز بگذارید نیروایجاد شود، نیرو اتومبیل را بکشاند و بعد وقتی که شما فرمان را به راست و چپ بچرخانید، اتومبیل این طور برود،ترمز هم که بکنید بایستد، این دیگر چیز علیحده ای نیست.یا یک ساعت را بعد از آنکه با همین تشکیلات و ساختمان ساختندو یک فنر هم در آن قرار دادند و شما کوک کردید، دیگر کار کردن ساعت روی این نظم و حساب لازمه ساختمان مادی آن است.دستگاه تلفن خودکار هم همین جور است، هر کاری که انجام می دهد لازمه این ساختمان است، هر چه شما بخواهیدبگویید، در ساختمانش باید بگویید، دیگر در کار این ساختمان یک حرف علیحده ای نیست.
ما می خواهیم ببینیم که آیا تجربیات و مشاهدات علمی که درباره موجودات انجام شده است، نشان می دهد که هر چه شده است در ساختمان اینهاست؟دیگر پس از آنکه این ساختمان به این شکل به وجود آمده، کارکردن آن ماشین وار است؟یک دانه گندم که زیر خاک می رود و آن عملیات را شروع می کند،شکافته می شود، ریشه های خیلی ریز پیدا می کند تا بعد به صورت یک بوته گل در می آید، [کارش را] مثل یک ماشین انجام می دهد؟یعنی باید دیگر انجام بدهد، چاره ای ندارد؟( «باید» یعنی لازمه ساختمان مادی اش این است که این کار راانجام بدهد)یا لازمه ساختمان مادی، این نیست؟البته آن ساختمان مادی به عنوان یک سلسله شرایط حتما باید باشد، اگر هر جایش نقص پیدا بشود، در کار این، نقص واقع می شود.اما در عین حال این ساختمان مادی حکم یک اتومبیل را دارد که رهبری و راه بردن اتومبیل از خود ساختمان آن علیحده است، یعنی این ساختمان اتومبیل باز به شکل مخصوصی دارد هدایت و رهبری می شود.و همچنین در بدن حیوانات، در انسان، حتی در ساختمان عقلی و فکری انسان[همین طور است]که ما برای همه اینها مثال ذکر می کنیم.
غرضم تقریر مطلب است که این، دو مطلب است، دو نوع مطالعه است و ما می خواهیم ادعا کنیم که دو نوع مطالعه ما را به خداشناسی می رساند: یکی مطالعه خود ساختمان اشیاء،و دیگر مطالعه طرز کار آنها.همان دانه ای که عرض کردم بعد به صورت یک بوته در می آید و فرض کنید به صورت یک بوته گل و یک بوته گندم در می آید، در حالی هم که ساختمانش کامل شده است، نوع کاری که انجام می دهد لازمه قهری
صفحه : 109
ساختمانش نیست.
نظم، خلق و هدایت در قرآن ما در اینجا سه مطلب باید عرض کنیم، یکی اینکه ما این را به قرآن مستند کردیم و ما این جور فکر می کنیم که برای اولین بار این مطلب را قرآن بیان کرده است، یعنی تفکیک اصل دلالت نظم از دلالت هدایت - که دو تا دلالت است - برای اولین بار در قرآن بیان شده است.ماکه در غیر قرآن ندیدیم، بلکه در کتابهای بعد از قرآن هم از قدیم و جدید هر کس که آمده است، ما ندیدیم که اینها رادو اصل جداگانه ذکر کرده باشد، جز اینکه گفتیم فقط فخر رازی در تفسیر «سبح اسم ربک الاعلی » همین حرف را زده، ما درجای دیگر از خود فخر رازی هم ندیدیم.پس اول ببینیم آیا در قرآن دو تا عنایت است یا نه.آیات متعددی هست که بعضی ازاینها را خود فخر رازی هم ذکر کرده است.یکی آن آیه ای است - که قبلا هم اشاره کردیم - که حضرت موسی در جواب فرعون می فرماید،[فرعون]گفت: «فمن ربکما یا موسی » ، فرمود: «ربنا الذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی » پروردگار ما آن کسی است که به هر چیزی خلقت خودش را داد، یعنی در خلقتش آنچه که می بایست به او بدهد[داد]، یعنی او را بر روی حکمت آفرید،یعنی در خلقت موجودات حکمت به کار رفته است.این همان اصل انتظام است.ولی با کلمه «ثم » موضوع هدایت را ذکر می فرماید.می فرماید:«ثم هدی » یعنی پس از آنکه آن را آفرید، او را رهبری کرد. «او را رهبری کرد» غیر از اصل خلقت است.اگر بنابود کاری که می کند لازمه قطعی همان ساختمانش باشد، این دیگر «ثم » ندارد.این مثل این است که یک کسی بگوید «من مثلث را آفریدم، بعد هم قرار دادم که سه زاویه اش مساوی با دو قائمه باشد» . لازمه آفرینش این، آن هم هست.آن دیگر چیز علیحده ای نیست.یکی دیگر در سوره «سبح اسم ربک الاعلی » است: «سبح اسم ربک الاعلی، الذی خلق فسوی، و الذی قدر فهدی » (1).
در اینجا هم با همدیگر ذکر شده است: نظم و هدایت، و حتی خلقت هم علیحده ذکر شده است و سیاق نشان می دهد که اینها سه مطلب است.
.............................................................. 1.اعلی/1 - 3.
صفحه : 110
«الذی خلق » پروردگار من همان است که آفرید،یعنی آفریننده عالم است.
«فسوی » پس معتدل آفرید، یعنی نظم بر قرار کرد. «و الذی قدر» آن که اندازه گیری(1) کرد.«و الذی قدر فهدی » . «خلق فسوی » و «الذی قدر» همه راجع به اصل خلقت یعنی ساختمان موجودات است، «فهدی » مربوط به کار موجودات است: آنها را رهبری کرد.
آیه دیگر از آیاتی که باز خلق و هدایت توام با هم ذکر شده اند(یعنی با هم ذکر شده اند ولی معلوم است که دو امر است)، از زبان حضرت ابراهیم نقل می فرماید که ابراهیم فرمود: «الذی خلقنی فهو یهدین » (2).
پروردگار من همان است که مرا آفریده است، پس هدایت هم می کند.
«پس هدایت می کند»مقصود این است که خدا وقتی که موجودات را خلق کند آنها را عبث نمی گذارد، آنها را رهبری هم می کند.وقتی خدا آفریننده مخلوقات باشد، آنها را «سدی »به تعبیر آیه قرآن (3) ، عبث، سرگردان نمی گذارد، رهبری می کند.
«خدا مرا آفریده است،خدا مرا رهبری هم خواهد کرد» .
در سوره علق - که سوره «اقرا» باشد - راجع به خصوص انسان بیان می فرماید، یعنی آنجا خلقت انسان و آن نوع هدایتی را که مخصوص انسان است، بعد از خلقت ذکر فرموده است.در آن سوره این طور می خوانیم: «بسم الله الرحمن الرحیم اقرا باسم ربک الذی خلق » بخوان به نام پروردگارت که آفریده است(آفریده است همه چیز را، جهان را).
خلق الانسان من علق » .
انسان را از علق(4) آفرید.
.............................................................. 1.این اندازه گیری شامل اندازه گیری[در]عدد می شود، شامل اندازه گیری در حجم می شود که آن یک بحثی است که کرده اند.ممکن است ما هم راجع به آن بحث کنیم. 2.شعراء/78. 3.[ایحسب الانسان ان یترک سدی](قیامت/36). 4.علق را از قدیم تفسیر می کردندبه «خون بسته » که یکی از مراحل به اصطلاح تحول و تطور جنین است.حالا بعضیها آمده اند می گویند که در قدیم نمی توانستند توجیه کنند، چون یکی از معانی علق زالو است(همین حیوان معروف)، گفته اند که علق یعنی همان زالو و این اشاره است به آن اسپرمی که در نطفه مرد هست که می گویند زالو شکل است و شکم نسبتا گنده تر و دم باریکتری دارد.به هر حال از بحث ما خارج است.
صفحه : 111
اقرا و ربک الاکرم.
باز بخوان، پروردگار توکریمتر است.آیا کریمتر است از هر کریمی یا کریمتر است از اینکه فقط آفریننده باشد و هادی نباشد؟ کریم خالق هادی است.
الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم (1).
این همان هدایت انسان است.پروردگار تو همان کسی است که قلم را به انسان تعلیم کرد، به انسان یاد داد که قلم به دست بگیرد.قلم به دست گرفتن، نمونه و سمبلی است از خواندن و نوشتن و علم و در واقع تمام آثار تمدنی بشر که ناشی از خواندن و نوشتن و ضبط کردن و باقی گذاشتن و...است.
اینجا ببینید فصل «اقراباسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق » ، باز دو مرتبه به عنوان یک فصل جدید: «اقرا» بخوان، بخوان به نام آن پروردگار که آفرید.کانه می فرماید: بخوان به نام آن پروردگار که انسان را هدایت کرد.با یک کلمه «اقرا» ، میان جمله قبل و جمله بعد فاصله ایجاد شده، خودش دو عنایت، دو جهت را نشان می دهد.
البته نمی خواهم بگویم آیات هدایت به این چهارآیه منحصر است.آن مقداری که الآن در ذهن من هست - و شاید همینها را من بیشتر از تفسیر فخر رازی، در همان تفسیرسوره «سبح اسم » گرفته باشم - این چهار آیه ای است که عرض کردم.شاید آیات دیگری هم در قرآن باشد که خلق و هدایت به عنوان دو اصل جداگانه ذکر شده باشد ولی عجالتا ما این چهار آیه را بیشتر نداریم و بعید است که بیشتر از این هم باشد، چون او خیلی به آیات قرآن احاطه دارد و[اگر]بیشتر[می بود]ذکر می کرد.
البته ما در قرآن آیات هدایت زیادداریم ولی مقصود این است که آیاتی که خلق و هدایت را به عنوان دو دلیل جداگانه از آنها می شود فهمید، عجالتا این چهار آیه است.
پس مساله اتقان صنع به تعبیر خود قرآن(صنع الله الذی اتقن کل شی ء)مربوط به ساختمان و ارگانیسم موجودات است.این ساختمان با یک تشکیلات و انتظاماتی 1.علق/1 - 5.
..............................................................
صفحه : 112
آفریده شده که اگر عالم واقعا یک ماشین هم می بود،باز بر وجود خالق و سازنده این ماشین دلالت می کرد.دومی مربوط به کار است که علیحده از ساختمان است.
اصل «انطباق با محیط » اگر به شکل فلسفی بخواهیم بیان کنیم، به این صورت باید طرح کنیم: یک مساله ای از قدیم الایام در فلسفه مطرح بوده و هست و آن این است که آیا عالم را با مکانیسم می شود توجیه و تفسیر کرد یا نه؟یعنی آیا ساختمان عالم فقط از قبیل ساختمان یک ماشین منظم است؟حتما لازم نیست که لازمه ماشینیسم مادیت هم باشد، نه، خیلی از الهیون هم قائل به ماشینیسم هستند.دکارت خودش یک مرد الهی است و تقریبا دنیا را به شکل یک ماشین توجیه می کند. ولی به هر حال آیا ساختمان عالم از قبیل ساختمان یک ماشین است و بس؟یک ماشین، ساخته شده و لازمه این ساختمان هم همین کاری است که دارد انجام می دهد، بیش از این چیزی نیست، یا اینکه ساختمان عالم بیش از ساختمان یک ماشین است و به اصطلاح فلسفی تنها مکانیسم نمی تواند پدیده های عالم را توجیه و تفسیر کند؟خوب، اگر این نمی تواند توجیه و تفسیر کند، چه باید بگوییم؟اینجا باید اقرار کنید که فلسفه هم لغتی ندارد که بتواند بیان کند، غیر از اینکه مثلا گاهی فرنگیها تعبیر «دینامیسم » را به کار می برند،می گویند گویا در ساختمان موجودات یک دستگاه خودکاری هم زائد بر این ساختمان ماشینی وجود دارد که اینها را هدایت ورهبری می کند و حتی احیانا این کار هدایت و رهبری به جایی می رسد که به خود ساختگی می رسد، یعنی خودش خودش را می سازد که یکی از کارهای خودش ساختن خودش می شود.مثلا یک مطلبی از مسلمات است یعنی مساله «انطباق با محیط » در زیست شناسی که از عجیب ترین مرموزات عالم است. «انطباق با محیط » یعنی چه؟فرض کنید موجود زنده ای در یک محیطی قرار می گیرد که ساختمان حاضرش چندان با زندگی در این محیط انطباق پذیر نیست.مثلا این موجود در نقاط سردسیر بزرگ شده، وضع پوست بدنش، وضع خونش، تشکیلات و خصوصیاتش متناسب با آن منطقه بوده.این را ازآنجا بر می دارند و در یک منطقه گرمسیر می گذارند.محیط یک تاثیراتی روی این شی ء می گذارد.این خیلی عادی است، ماشینی است، یعنی در محیط سرد که بوده، آفتاب گرم روی پوستش
صفحه : 113
نمی تابیده است و اینجا آفتاب گرم روی پوستش می تابد و آفتاب که روی پوست یک حیوان بتابد، خواه ناخواه یک تاثیر و فعل و انفعال فیزیکی یا شیمیایی روی آن می گذارد.تااین اندازه عادی است: تغییراتی که در بدن موجود زنده، ناشی از تاثیرات محیط یا به این شکل که عرض کردم پیدامی شود یا نه، عکس العملهای عادی ای است که این موجود به تبع محیط ایجاد می کند.به قول لامارک فرض کنید او در جایی بوده که احتیاج نداشته گردنش را خیلی بکشد برای اینکه از زمین یا از درخت چیزی بردارد، ولی اینجا محیط او رامجبور می کند که مثلا برای اینکه برگ درخت را بچیند گردنش را بکشد.فرض هم بکنیم که این سبب شود گردنش دراز بشود.ما به اینها کار نداریم.این هم باز یک عکس العمل ارادی است که این موجود زنده در مقابل محیط خودش ایجاد می کند.اینهاتغییرات ناشی از عکس العملهای ارادی موجود زنده است که البته پیدا می شود.اینها هم باز عادی است، یعنی بعد ازاینکه این موجود زنده دارای هوش و اراده است، دیگر عادی است.آنچه غیر عادی است همان خود اراده اش هست که ما در خوداراده اش فعلا بحث نداریم.ولی مطالعات علمی از قدیم الایام و امروز خیلی دقیقتر نشان داده است - اینکه می گویم «از قدیم الایام » چون در کلمات علما و حکمای پیشین مثل بو علی هم این قضیه هست ولی امروز دیگر این قضیه محقق تر ومسلم تر است - که یک تغییرات خود به خودی هم(یعنی نه ناشی از تاثیر مستقیم محیط، نه ناشی از اراده این حیوان) در درون این شی ء به وجود می آید، تغییرات متناسب با محیط، یعنی تغییرات هدفدار، یعنی این موجود مثلا اگریک اسب سرد سیری است، در گرمسیری که قرار گرفت خود طبیعت کم کم خودش را عوض می کند به طوری که بتواند در این محیط زندگی کند و با این محیط منطبق شود.ممکن است مثلا حتی پشمهایش عوض شود، باید یک نوع پشمی باشد که مثلادر مقابل تابش آفتاب بهتر بتواند مقاومت کند.رنگش ممکن است از داخل خودش عوض شود(رنگ ممکن است ناشی از تابش مستقیم آفتاب باشد).در اعضا و جوارحش تغییراتی پیدا می شود.
مثال بو علی: بوعلی یک حرفی می زند، حرف خیلی عجیبی هم هست، می گوید اگر یک مرغ
صفحه : 114
خانگی در یک محیطی قرار بگیرد که خروس درآنجا نباشد که از این مرغ دفاع کند و این مرغ مجبور باشد که همیشه خودش از خودش دفاع کند، مجبور باشد همیشه بجنگد یعنی همان وظیفه ای را که خروس برای او انجام می دهد، کارهای یک خروس را انجام بدهد، می بینید تدریجا این مرغ سیخک(1) پشت پایش رشد می کند، قوت می گیرد، یعنی بدن این موجود کم کم این عضو را خودش برای خودش می سازد.
خوب، این یک کاری است که دارد انجام می دهد، منتها کاری است که مربوط به ساختمان داخلی خودش است.می گوییم آیا این نوع کارکردن لازمه همین ساختمان فعلی است که این ساختمان فعلی به طور جبر و قهر این کار را می کند، آنهم متناسب با همین هدف؟یااینکه به یک نحو مرموزی یک تدبیری[این کار را انجام می دهد؟].
البته به عقیده حکمای قدیم این تدبیر از ناحیه نفس حیوان است و به عقیده ما حرف درستی هم هست.آن ملک مدبر به اصطلاح قرآن، همان نفس این حیوان است که در یک نوع شعور لا ارادی، این کار هدفی را انجام می دهد.
اصل «ترمیم ساختمان »
حالا چرا مثال به مرغ بزنیم، امروز گویا خیلی بیش از این حرفها کشف شده است.می گویند در بدن انسان هر ماده از مواد اگر کسری پیدا کند - البته حدود دارد - در بدن این خاصیت هست که شروع می کند آن را ترمیم کردن.خیلی واضح است، وقتی جراحتی بر پوست یا سایر قسمتهای بدن واردمی شود، بدن خودش شروع می کند به ساختن.آیا این ساختن، این نوع کار کردن، با این که بدن فقط حکم یک ماشین مکملی را داشته باشد و واقعا مثل یک ماشین باشد، فقط یک اعضای لا شعوری مرتب و منظم شده باشند، جور در می آید؟یا مثلا خون انسان وقتی از مقدار لازم کسر
.............................................................. 1.مرغ یک ناخنکی در پشت پا دارد - غیر از پنجه های پایش - که در خروس خیلی قوی است و به آن سیخک می گویند، مثل مهمیزی است که افسرها دارند و به شکم اسب می زنند.این یک مهمیزی است که خروس دارد، در خروس خیلی درشت و تیزو یک چنگال قوی است.هر کس خروس بازی کرده باشد یا جنگیدن خروسها را دیده باشد می داند خروسها وقتی با همدیگرمی جنگند غیر از اینکه با نوکشان به یکدیگر حمله می کنند چنان خودشان را به یکدیگر می زنند که این یکی پشت پایش را احیانا می کشاند به آن یکی، یعنی با این حربه ای که اینجا دارد می خواهد دیگری را مجروح کند.به عنوان یک حربه است.
صفحه : 115
می شود، باز بدن شروع می کند به خون ساختن، یا اگر از یک گلبول مخصوصی از گلبولهای بدن - مثلا سفید - کم شده باشد، بدن در حدودی که توانایی دارد شروع می کندبه ساختن آن.یا حتی خیلی از اعضای بدن این جور است.البته این هم حدودی دارد.پا را اگر قطع کنند،دیگر بدن نمی تواند یک پای علیحده ای بسازد، این در حدود کار بدن نیست.
این اصل «انطباق دادن موجود زنده خود را بامحیط » یا اصل «ترمیم ساختمان » یک چیز علیحده است، غیر از نظم مادی ساختمان است، نشان می دهد که در این ساختمان به نوعی از انواع که حقیقتش هنوز بر ما مجهول است، یک نوع رهبری، یک دستگاه رهبری وجود دارد که این موجود را به سوی هدف خودش رهبری و هدایت می کند.
هدایت در جمادات
آیااین اصل هدایت در تمام موجودات عالم هست یا در بعضی موجودات عالم؟ اینها را در نباتات و حیوانات و انسان(عرض کردیم ما به شعور ارادی آنها کار نداریم، در کارهای غیر ارادی شان فعلا بحث داریم)خیلی خوب می شود ثابت کرد، در جمادات چطور؟آیا این اصل هدایت فقط در نباتات و حیوانات و انسان وجود دارد؟ دیگر در جمادات وجود ندارد؟در قرآن ذکر شده است که در همه موجودات وجود دارد، منتها در جمادات آن طوری که ما در نباتات می توانیم اثبات کنیم( «ما» که می گوییم یعنی «من » .شاید اطلاعات علمی بیشتری باشد بتواند در همان جا هم اثبات کند)نمی توانیم اثبات کنیم ولی خلافش راهم نمی شود اثبات کرد، نه اینکه حتما در جمادات ثابت شده که هر کاری که جمادات می کنند لازمه ساختمان ماشینی آنهاست.آنچه در قرآن است[نشان می دهد]که اصل هدایت در همه موجودات است، مثلا می فرماید: «و اوحی فی کل سماء امرها»(1) در هر آسمانی کار او را به او وحی کرده است، یعنی کاری که باید انجام بدهد به او گفته است، راهش را به او نشان داده، و بعلاوه اینکه می فرماید: «ربنا الذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی » [بیانگر آن است که]
.............................................................. 1.فصلت/12.
صفحه : 116
قرآن[اصل هدایت را]به نباتات و حیوانات و انسان اختصاص نداده است، «اعطی کل شی ءخلقه ثم هدی » هر چیزی را آن جوری که باید ساختمانش را ایجادکند ایجاد کرده و آن را هم هدایت کرده است.قرآن عمومیت قائل است.
حالا ببینیم از نظر آن مقداری که علوم بشردر جمادات کشف کرده، چه کشف کرده؟آیا ضد این را کشف کرده یا نه؟یا خودش را کشف کرده؟یا هنوز از این نظر لا اقل بگوییم برای ما مجهول است؟در جمادات کسی نمی تواند لا اقل آن طرف را اثبات کند، مثلا بگوید این نظمی که در منظومه ما وجود دارد، اینکه خورشید مثلا دور خودش بگردد، زمین دور خودش بگردد، بعد دور خورشید بگردد، بعد هم این سیاره های دیگر هر کدام در یک مداری به دور خورشید بگردند، خورشید خودش با منظومه خودش اگر یک حرکت دیگری(دوری یا مستقیم)داشته باشد، این دیگر لازمه ساختن این ماشین است، دیگر خورشید همین قدر که خورشید شد نمی تواندغیر از این باشد، محال است غیر از این باشد.عرض می کنیم چنین چیزی نیست، چنین چیزی لا اقل ثابت نشده است.ببینید، یک خواصی برای اجسام و اجرام هست که اینها را می توان خواص ضروری و لا ینفک دانست که محال است غیراز این باشد و آن همان خواص مقداری و ریاضی اشیاء است، مثلا اگر یک جرمی، یک جسمی دارای فلان حجم است، لازمه اش این است که اگر این جسم را نصف کنیم، حجم نصف هم نصف حجم کل باشد، یا خواصی که در ریاضیات ذکر می کنند که مثلا یک مکعب دارای چه خواصی از نظر ریاضی می تواند باشد.بله، این خواص لازمه آن و غیر قابل تفکیک است، همان طوری که یک مربع مثلا اگر اضلاعش فلان مقدار بود، مجموع سطحش حتما این مقدار غیر قابل تخلف است، در اجسام و اجرام این جور چیزها هست، ولی ما در حرکات اشیاء یک نظم بالخصوصی یعنی یک جریانی را می بینیم، علم قانونی را کشف کرده،اسم این قانون را گذاشته «قانون جاذبه » ، تا می گویند قانون جاذبه نیوتن، خیلی افراد خیال می کنند یعنی رمز مادی حرکات اشیاء، اصلا قانون جاذبه نیوتن در بیان بعضی افراد یعنی رمز مادی حرکات موجودات، در صورتی که ارزش قانون نیوتن فقط این مقدار است که خود آن مرد گفته است و آن این است که او همین قدر کشف کرده که یک نوع کشش وجذب و انجذاب میان اجرام عالم وجود دارد، فرمولش را هم به دست داده، اما آیا این را تعریف کرده یا توانسته این را تعریف کندکه چیست؟می بینید تعریفی که می کند می گوید جاذبه یعنی کشش، که
صفحه : 117
از روی اثر تعریف کرده، این که تعریف نیست، این که حقیقت مطلب بیان نشده.
فیزیک همین قدر می گوید چیزی[وجود دارد]،اصلا خود نیوتن حرفش این است، می گوید من چیزی می بینم در میان اجسام و اجرام که عجالتا نامی ندارم رویش بگذارم، اسمش را می گذارم جاذبه، گویی اجسام خودشان همدیگر را جذب می کنند.
این را من یادم نیست در کجا دیدم، ظن قوی دارم که در سیر حکمت در اروپا فروغی از نیوتن نقل می کند، می گوید من نمی گویم این چیست و چگونه است، من یک چیزی می بینم که گویی اجسام خودشان همدیگر را جذب می کنند و می کشانند.ما یک قدم بالاتر می رویم، می گوییم نه، «گویی »نه، واقعا اجسام یکدیگر را می کشانند، واقعا اجسام یکدیگر را به همان تناسب خاصی که در میان جرمشان از یک طرف و فاصله شان از طرف دیگر هست، می کشانند اما «ما حقیقة هذه القوة؟ » حقیقت این چیست؟آیا کلمه ای که به حقیقتش نزدیکتر باشد از آنچه که عرفای خودمان «عشق » نامیده اند[وجود دارد؟] مثلا کلمه «جاذبه » از کلمه «عشق » که آنها گفته اند رساتر و نزدیکتر است؟نه.
طبایع جز کشش کاری ندارند حکیمان(1) این کشش را عشق خوانند نوعی عشق، نوعی علاقه، هر چه می خواهید بگویید،نوعی کشش در میان اجرام وجود دارد که با یک حساب معینی، با یک فرمول معینی اینها یکدیگر را می کشانندو همین سبب این انتظامات در کار خلقت شده است که مثلا زمین در یک مدار معین حرکت کند و ماه در یک مدار معین.اما حقیقت این چیست؟آیا کسی می تواند بگوید ای آقا!شما می گویید: «و اوحی فی کل سماء امرها» نیوتن خلافش را ثابت کرد که گفت «قانون جاذبه » ، شما می گویید «وحی » ؟این خیال کرده که اگر «وحی » بگوییم یعنی یک کسی می آید بیخ گوش اینها با اینهاحرف می زند و او که گفته «جاذبه » یک چیز دیگری را گفته است.هیچ کس هم نمی تواند بگوید با دلیل عقل لازمه جرم بودن جرم همان طوری که خواص ریاضی آن هست این خاصیت هم هست و این دیگر خاصیت غیر قابل تخلف است.عرض کردیم مااین را نمی توانیم بگوییم، حتما غیر از این [است]ولی از کجا که این جور نباشد که باز ساختمان خورشید یک مطلب باشد،
.............................................................. 1.حکیمان الهی.
صفحه : 118
ساختمان زمین یک مطلب باشد و رهبری خورشید و زمین(همین نوع رهبری که این در مدار خودش بچرخد و آن کار خودش را بکند)یک امر دیگر باشد؟ما عجالتا اگر نتوانیم[اصل هدایت]را در جمادات اثبات کنیم، نفی هم نمی توانیم بکنیم، بعلاوه اینکه یک جمله هایی که ما در کتابهای متفرقه فارسی زبان گاهی خودمان خوانده ایم، از همین آقای نیوتن نقل می کنند که خود او باز در همین قانون جاذبه ودر این نظم موجودات اراده خدا را دخالت می دهد، می گوید آن مقداری هم که من کشف کرده ام کافی برای حفظ این نظم نیست، علاوه بر این باید دست قدرتی هم باشد.او که اصلا این جور هم می گوید. «علاوه بر این » نمی خواهد، «علاوه » خود همین است.
پس در باب جمادات، حرفی که ما فعلا داریم این است که اگر ما فرضا نتوانیم ثابت کنیم که حرکات این جمادات لازمه جبری ساختمان مادی اینها نیست، خلافش هم تا امروز ثابت نشده است.و اما در باب نباتات و حیوانات و انسان، مثل برهان نظم است، چون این قدر در این زمینه مطالبی گفته شده است که الی ما شاء الله، ما فقط باید شکل دلیل قرآن را ذکر کنیم که بعد دیگر آقایان اگر این مطلب را قبول کردندکه اصل هدایت غیر از اصل انتظام است، آن وقت در کلمات علمایی که در این زمینه هاچیز نوشته اند بروند ببینند و خودشان استنباط و استخراج و استفاده کنند.
هدایت در حیوان و انسان
ولی درباره هدایتهایی که در خصوص حیوان و انسان هست باید بحث علیحده ای کرد.در حیوان این چیزی که به نام «غریزه » معروف شده، این هم مثل قانون جاذبه است،فقط اسم است، یعنی از فرط اینکه این مطلب مجهول است، بشر چاره ای نداشته الا اینکه یک اسم مبهمی رویش بگذارد،برایش مجهول بوده حقیقتش چیست، گفته جاذبه، کشش.راجع به اینکه غریزه، این هدایتها و رهبریهای عجیب و فوق العاده ای که در حیوانات وجود دارد چیست، این خیلی واضح تر و روشن تر است از باب نباتات، که تنها ساختمان مادی و مغزی حیوانات برای این راهرویها کافی نیست، که نام آن را «غریزه » گذاشته اند.
از حیوان بالاتر انسان است و انواع هدایتهایی که در انسان هست، که ما آن را تقسیم می کنیم به یک سلسله الهامات که اسمش را «الهامات اخلاقی » می گذاریم و
صفحه : 119
یک سلسله الهامات دیگر که اسمش را از قدیم «اشراق » گذاشته اند و امروز هم می گذارند.البته ما مطالب اشراقی ای را می گوییم که علم امروز تا حدودی قبول دارد، نه حرفهای دیگر را.یک قسمت دیگر هم یک بحث مختصری - اگر آقایان موافق باشند - درباره رؤیا و عالم خواب دیدن بکنیم و یکی دو قسمت دیگر هم هست که راجع به انسان می شود بحث کرد.
گفتیم که ما دلیلهای مشرکین را ذکر کردیم ولی مخالفین راجع به همان برهان نظم و قهرا نه هدایت - که در زبان دیگران ایندو یکی است - ایرادهایی دارند، آنها هم یک حرفهایی دارند،آنها هم می گویند که نه، ما می توانیم نظم موجودات یا هدایت موجودات را از راههای مادی توجیه کنیم.ازاین بحث هدایت که فارغ شدیم، ببینیم حرف آنها چیست، و در درجه اول ما نظریه تکامل داروین(داروینیسم)را بیان می کنیم، نه به عنوان اینکه ببینیم آیا تکامل چه نظریه ای است، آیا نظریه تکامل در اصل صحیح است یا صحیح نیست، نه، مفهوم کلی نظریه تکامل صحیح است، بلکه از این نظر که آیا در نظریه تکامل بدون دخالت دادن اصل هدف گیری و هدفداری و به عبارتی دیگر بدون دخالت دادن ماوراء الطبیعه اصلا تکامل قابل توجیه است یا قابل توجیه نیست.
- سؤالی که داشتم راجع به اصل هدایت است.اصل هدایت اصلا مربوط به ساختمان خلقت خود موجودات است.آنچه که تا امروز علم در مورد اصل هدایت موجودات ذی حیات ثابت کرده، تمام مربوط به فیزیولوژی است، منتها فیزیولوژی بدن انسان و ساختمان بدن حیوانات خیلی دقیقتر وپیچیده تر از ساختمان یک اتومبیل است که جنابعالی مثال زدید.مثلا کسی که از او خون می رود، همان عضوی که مامور این کار هست، در آن موقع یک کمبود شیمیایی در خودش حس می کند و شروع می کند به ترمیم کردن آن کمبود.بنابراین، اصل هدایت مربوط به طرز ساختمان و فیزیولوژی بدن حیوانات و انسان است و این مثالهایی که جنابعالی زدید تا اندازه ای ناقص بود.
استاد: اما اینکه فرمودید «مربوط است » ، ما مربوط بودن را که نمی خواهیم انکار
صفحه : 120
کنیم، اصلا چطور می شود که مربوط نباشد،حتما مربوط است.اما صحبت در این است که همین نفس ساختمان مادی کافی است یا کافی نیست.شما خودتان در بیانتان جمله ای فرمودیدکه معلوم شد کافی نیست، برای اینکه شما می فرمایید «وقتی یک کمبود پیدا می شود عضومربوط حس می کند، بعد همان را می سازد» .حرف ما سر آن «حس می کند» است، «حس می کند» یعنی او حس می کند یا شما حس می کنید؟ یعنی شما از روی اراده آن را انجام می دهید یادر خود آن عضو، همان حس - به قول شما - [انجام می دهد؟] «نفس » هم که آنها می گویند، یک امر جداگانه نیست، نفس با بدن اتحاد دارد، یعنی نفس و بدن یک حقیقت و یک واقعیت است، منتها ماده وقتی از لحاظ جوهری - نه از نظر اعضا وجوارح - تکامل بیشتری داشته باشد «نفس » نامیده می شود که شعورش جزو ذات خودش می شود.صحبت در همین جهت است.شمامی گویید که این عضو حس می کند.اولا «عضو حس می کند» این هم کلمه ای است که باز عمل را دیده اند، این لفظ را برروی آن گذاشته اند، یعنی یک عملی را دیده اند که این دستگاه انجام می دهد، می گویند که عضو حس می کند و این کار را انجام می دهد.ما هم بیش از این نمی خواهیم بگوییم.ما هم می خواهیم بگوییم که این وضع وضعی است که جز اینکه همین تعبیر را بکنیم و بگوییم عضو حس می کند کسری دارد و باید انجام بدهد، طور دیگری نیست.
اگر ساختمان ماشین بود،شما این تعبیر را اصلا نمی توانستید اینجا به کار ببرید که بگوییداین حس می کند.مثلا فرض کنید ظرفی داشته باشیم که از این ظرف، آب در یک ظرف دیگری چکه می کند تا آن ظرف پر می شود.این ظرف الآن مملو از آب است.اگر یک قطره از بالا بیفتد که از ظرفیت این ظرف بیشتر باشد، ناچار به همان اندازه یا بیشتر لبریز می کند.شما در اینجا نمی گویید که این ظرف حس می کند، یک قطره را می ریزد، این دیگر «حس می کند» نمی خواهد، این تعبیر در آنجا صادق نیست.شما در هر جا که می بینید برای اینکه آن کار خود به خود صورت بگیرد(همان طوری که آن ریزش آب خود به خود صورت می گیرد)ساختمان مادی کافی نیست [بدانید در آنجا اصل هدایت دخالت دارد]. «عضو» می سازد، یک نظامی هم می سازد.
مسلم خواص نری و مادگی هم - همان طور که گفتند - مربوط به آن هورمونها و ترشحاتی است که در خون می شود، منشا ترشحات هم در مرد بیضه است و در زن تخمدان.البته اینها هست، اینها که نمی شود نباشد، ولی هر وقت تعبیر شما رسید به
صفحه : 121
اینجا که گفتید «این عضو برای اینکه کمبود را بر طرف کند، این کار را می کند» همین «برای » را که دخالت دادید، همان اصل هدایت است.
- سدیم، پتاسیم و مواددیگری در بدن وجود دارد که اینها کم و زیاد می شوند.کمبود یکی باعث می شود که آن چیزی که زیاد شده، برای اینکه ترمیم بکند، خود به خودعمل شیمیایی انجام می دهد.حالا ما اسم آن را از روی تنگی قافیه «حس » می گذاریم.
استاد: همان حرفی که در ساختمان موجودات بود که فرض تغییرات تصادفی نمی توانست آن را توجیه کند[در اینجا هم صادق است].شما در طرز کار این اشیاء ببینید که آیا حرکات بی هدف، یعنی حرکتی که این[شی ء]بکند بدون اینکه توجه به هدف داشته باشد، می تواند صورت بگیردیا نه؟پس این در کارش هدف دارد.طرز کار، توجه به هدف را نشان می دهد.اگر ساختمان فقط ماشین باشد، سازنده ماشین در ساختن آن هدف داشته است، اما خود ماشین در کار خودش هدف ندارد. البته من این را قبول می کنم که ماشین راهم می شود طوری کامل ساخت که کارش در یک حدودی شبیه به کار موجودات هدفدار بشود، اما نه در این کارهای خارق العاده از قبیل انطباق با محیط که هر جایی متناسب با خصوص همان جا این کار را انجام دهد.حالا در عین حال روی آن مطالعه کنید، ما نمی خواهیم شما به طور جزم بپذیرید.
- آقای دکتر خواستند ثابت کنند هر آثاری که در یک موجود زنده می بینیم - که در قدیم آثارش را نمی دانستند - الآن کشف کرده اند که مربوط به غدد است، که در جنس ماده یک غده و در جنس نر غده دیگری است، یعنی اگر این غده را با آن عوض کنیم، در یک سنین مخصوصی در صفات و ساختمان آن حیوان آثاری بروز می دهد.اما مطلبی که جنابعالی می فرمایید این است که احتیاج، عضو به وجود می آوردنه غده.در همان مثالی که جنابعالی زدید، آن سیخک در اثر تغییر محیط مرغ، نه تغییر غده به وجود می آید.پس این احتیاج مطلبی است که خارج از ماده است و این مساله احتیاج در بقیه نسوج هم دیده می شود، یعنی اگر یک نسج عضلانی ویا بافتی را در لابراتوار کشت بدهیم، البته تغذیه و تولید مثل می کند. اما در بدن اگر یک خراشی به وجود آمد، این تولید مثل در حدی است که آن نقص ترمیم شود، یعنی اگر فرض کنید دو میلی متر سطح پوست گود شده، در حد دو میلی متربنا بر احتیاج بدن و عضو، تولید مثل متوقف می شود، در حالی که اگر در لابراتوار بود،
صفحه : 122
این نسج تا موقعی که شرایط مساعد بودتولید مثل می کرد و افزایش پیدا می کرد، چون حدی برای آن نیست، اما در ساختمان حیوان یا انسان که قرار گرفت، در آن حد متوقف می شود...
استاد: بحث ما الآن به جای خوبی رسیده و تقریبا مرز مطلب مشخص است که روی آن باید بحث بشود.ما در اول عرایض خودمان عرض کردیم که می خواهیم دو مطلب راعرضه بداریم: یکی اینکه آیا این هدایت و رهبری منظمی که اشیاء می شوند، لازمه همان انتظامی است که در خلقتشان هست؟که در این صورت دیگر دو چیز نیست و این هدایت لازمه همان انتظام است، یا اینکه نه، یک اصل دیگری علاوه بر انتظام خلقت وجود دارد، یعنی این خلقت پس از آنکه منتظم شده است، طبق یک اصل دیگری هدایتها و رهبریهایی هم می شود.ما به هر حال در مقام اثبات آن هستیم.فرضا اگر این مطلب اثبات نشود، از نظر دلیل توحیدی نقصی به جایی وارد نمی آید،آن برهان انتظام به قوت خودش باقی است ولی ما از قرآن این جور استنباط کردیم - که البته آن استنباط قرآنی ممکن است حرف داشته باشد ولی ما خودمان روی آن حرفی نداریم - و فکر هم می کنیم که این، دو مطلب است.
در این دو مطلب ببینید مرز مطلب الآن به کجا رسیده.ما این را قبول داریم که می شود ساختمان مادی اشیاء از نظر ماشینی طوری باشد که کارها را به شکلی انجام بدهدکه نظیر کار ذی شعور است.فرض کنید موشکهای فضاپیمایی که حالا می فرستند، طوری اینها را تهیه می کنند که این دستگاه به طور خودکار مثلا از اینجا حرکت می کند، به یک نقطه معینی که می رسد مثل اینکه جلد خودش را خالی می کنددستگاهی است که از یک دستگاه دیگر خارج می شود، چون از آن نقطه به آن طرف را آن دستگاه باید طی کند.بعد به یک نقطه دیگر که می رسد، یک بار دیگر یکی از داخل دیگری خارج می شود، باز هم وظیفه خودش را انجام می دهد.بعد هم فرض کنیدمی رود در کره ماه می نشیند و از آنجا هم مخابره می کند.آن چیزی که در اینجا وجود نداردنفس شعور است، همه اینها را شعور آن سازنده اولی تنظیم کرده است.
دستگاه خودش نمی داندچکار می کند، او عکسبرداری می کند و عکسها را هم می فرستد بدون اینکه اصلا خودش بفهمد که چکار می کند و لزومی ندارد بفهمد، یعنی این مقدارکاری که او می کند لزومی ندارد که یک فهم و شعوری هم داشته باشد
صفحه : 123
که این کار را انجام بدهد.
حالا باید قدری بیشتر مطالعه کنید ببینید که آیا در این فعالیتهای حیرت انگیزی که عجالتادر بدن جاندارها می بینیم، بدون آنکه برای این موجودات یک شعوری، یک حیات شعوری ای،یک نفسی (1) ، یک چیزی که نوع کارش باید حتما شعوری باشد - که اگر شعوری نباشد نمی تواند انجام بدهد - [قائل باشیم]غیر از شعوری که در ساختن آن به کار رفته، [این فعالیتها امکان پذیر است؟آیا]لازم است در این کارکردن [شعوری]وجود داشته باشد یا دیگر لازم نیست که شعوری در کار کردن وجود داشته باشد، هر چه شعور است در همان دستگاه کنترلش ساخته شده است؟حالا باز هم روی این قضیه مطالعه کنید، ببینید چه از آب در می آید.
.............................................................. 1.بشر برای اینها تعبیر ندارد، [منظور]یک نوع تدبیر است.یا در خود حیات، اسمش را «حیات » می گذارید، «نفس » می گذارید. «نفس » یعنی قوه حیات، یک چیز علیحده ای نیست.حیات را وقتی به عنوان یک قوه جوهری - نه به عنوان یک خاصیت و یک عرض - برای جسم تصور می کنند که جسم خودش یک حالت جوهری پیدا کرده، «نفس » می نامند.