هدایت موجودات دلیل بر وجود خداوند2
راه هدایت موجودات 2
بحث ما درباره اصل هدایت بود که این اصل در قرآن مجید - و شاید هم برای اولین بار در قرآن مجید - به عنوان یک دلیل مستقل از اصل «اتقان صنع » دلیل بر خداشناسی گرفته شده است، و حتی بعد از قرآن مجید هم آن اندازه ای که شایسته بوده است، مورد توجه قرار نگرفته است ولی تدریجادر اثر پیشرفتهای فکری و علمی معلوم می شود که این خود یک اصل مستقلی است.این مطلب را خیلی شایسته تحقیق و بحث می دانیم.
دلیل نظم و «اتقان صنع » خیلی واضح است، یعنی مطالعه در تشکیلات ساختمانی اشیاء نشان می دهد که در ساختمان آنها عقل و حکمت دخیل بوده است.
این راه نظام ساختمان خلقت و «اتقان صنع » است.از این نظر اگر ما عالم - یا اجزای عالم - را یک ماشین منظم هم بدانیم، هر چیزی را مثل یک ماشین، یک خانه و ساختمان هم بدانیم کافی است.معمولا این جور مثالها هم ذکر می کنند که وقتی انسان مثلا یک ساعت را می بیند که اجزائش این طور دقیق منظم شده است، می گوید سازنده این ساعت بدون فکر و شعور و اراده نبوده است، یا وقتی یک ساختمان را به یک وضع مخصوصی می بیند، درک می کند که در ساختن آن اراده به کار رفته است، یا وقتی یک ماشین را می بیند(شعور و اراده را در ساختن آن دخیل می یابد].روی این
صفحه : 125
حساب اگر همه اجزای عالم را فقط یک ماشینهایی هم بدانیم، برای این دلیل کافی است،عالم ماشین هم باشد، کافی است که وجود خدا را ثابت کند.
ولی اصل هدایت یک امر علیحده ای است، زائدبر این، چیز دیگری است که مربوط به ساختمان اشیاء نیست، مربوط به کار اشیاء است.این[اصل]اگر بخواهد دلیل مستقل باشد،ریشه مطلب اینجاست: اگر کاری که اشیاء می کنند کاری باشد که لازمه قهری و جبری ساختمان آنهاست، این دیگر دلیل علیحده ای نیست و همان [اصل نظم]است.ماشین وقتی که منظم شد، لازمه این ماشین آن کار بخصوص است،مثل یک ساعت که هر چه هست در ساختمان آن است و وقتی که ساخته شد، این کار منظمی که می کند دیگر یک چیز علیحده ای نیست که بگوییم ببینید کار این ساعت چه جور منظم است، این دارد در کار خودش هدایت می شود، این دیگر هدایت نمی خواهد،همان ساختمانش کافی است برای این کاری که انجام می دهد.اما اگر مطالعات علمی درباره ذی حیاتها - که آن جلسه راجع به غیر ذی حیاتها هم بحث کردیم و عرض کردیم در ذی حیاتها مشخص تر است - نشان داد که ساختمان بسیار دقیق و منظم این موجودات البته دخیل است در کار اینها ولی در عین حال آن کاری که اینها انجام می دهند، یک نیروی مجهولی در رهبری آنها دخالت دارد، ساختمان ماشینی اشیاء برای این طرز کاری که انجام می دهند کافی نیست، اگر این ثابت شد، اصل هدایت به عنوان یک دلیل مستقل بر خداشناسی ثابت می شود و - همان طوری که عرض کردیم - ظاهر آیات قرآن هم همین است که[نظم و هدایت]دو مطلب است: «ربنا الذی اعطی کل شی ء خلقه » یک مطلب است، «ثم هدی » مطلب دیگری است.ما از کجا بفهمیم؟می گویید طرز کار.چه قرائنی در طرز کار اشیاء می تواند وجود داشته باشدکه حکایت کند ساختمان ماشینی - اگر فرضا اینها یک ماشین می بودند - برای این کار کافی نیست؟این را باید یک توضیح مختصری بدهیم.
علت غایی از نظر مادیون و الهیون
معروف است که می گویند«علتهای چهارگانه » : علت مادی، علت صوری، علت فاعلی، علت غایی.شاید هم در ابتدا که این نظریه اظهار شده است، خیلی دقیق نبوده ولی چون معمولا وقتی مثال ذکر می کنند به مصنوعات بشر مثال می زنند، مسلم در
صفحه : 126
مخلوقات طبیعت این مثالها آن جورها تطبیق نمی کندو نباید هم تطبیق کند.مثلا به یک صندلی مثال می زنند: ماده ای باید باشد که با آن ماده این صندلی را بسازند،مثلا چوب یا آهن.باید به این ماده شکل خاصی بدهند تا صندلی بشود، اگر شکل دیگری به آن بدهند مثلا «در» یا نردبان می شود.آن چوب را می گویند علت مادی، این شکل را می گویند علت صوری. فاعلی، نیرویی باید باشد که این تغییرات را در آن بدهد و آن را به این شکل در بیاورد، این را می گویند علت فاعلی.این فاعل از ساختن آن هدفی را در نظر دارد، صندلی را می سازد برای اینکه رویش بنشینند، این را می گویند علت غایی.
آیا در طبیعت، همه این علتهای چهارگانه وجود داردیا نه؟آن که اصلا مورد تردید نیست علت فاعلی است، یعنی هیچ مکتب و فلسفه ای لزوم علت فاعلی را برای پیدایش اشیاء انکارنمی کند، یک نیرویی لازم است که تاثیر کرده باشد تا این تحولات و تغییرات را در اشیاء پدید آورد.چیزی که بیشتر از هرچیز دیگر مورد تردید و ایراد و مورد اختلاف نظر مادیون و الهیون است اصل علت غایی است.مادیون می گویند اساسا اصل علت غایی در کار عالم دخالت ندارد، اصل علت غایی مربوط به کارهای انسان(یاحیوانات)است و بس، آنهم نه همه کارهای انسان[بلکه]قسمتی از کارهای انسان، و تعمیم دادن آن به همه عالم کار نادرستی است.الهیون معتقد هستند که اصل علت غایی در تمام کارهای عالم حتی کارهای طبیعت بی جان دخالت دارد.ولی اصل علت غایی به مفهومی که حکمای الهی می گویند،غیر از مفهوم عرفی و ساده ای است که دیگران می گویند.دیگران خدا را مثل یک انسان حساب می کنند، [می گویند]بله،خدا وقتی می خواهد این درخت را بسازد، یک ماده ای می آورد، به او یک صورتی می دهد و از این کار هم یک هدفی دارد، همان طوری که یک انسان از کار خودش هدف دارد.هدف در کجاست؟هدف در علم خدا موجود است، همان طوری که هدف در مغز آن نجار موجود بود.اما مفهوم دقیقترش چیز دیگری است که امروز من مختصری توضیح می دهم که این مطلب معلوم باشد.
مناط وجود علت غایی
توضیح بیشترش این است: اگر در پیدایش یک چیزی، موجبات قبلی صد در صد
صفحه : 127
برای آن کافی بود(نه اینکه علت فاعلی گذشته است و تقریبا تقدم زمانی دارد؟)یعنی آنچه در گذشته واقع شده است برای آنچه در آینده واقع شده است صد در صد کافی است، علت غایی موضوع پیدا نمی کند، یعنی صد در صد «گذشته » است که «حاضر» را به وجود آورده، حوادث را گذشته ها به سوی جلو می رانند، در پشت سر واقع شده اند و اینها را به وجود می آورند. همان طور که عرض کردم، آن حرکتی که خار ساعت می کند صد در صد بستگی دارد به حوادثی که قبل از آن وجود پیدا کرده، از آن کوکی که شما روی فنر کردید، فنر راسفت کردید و از نیروی بازگشتی که در فنر وجود دارد که این خودش را پس می کشد فشار می آورد روی سایر چرخها، خواه ناخواه، اضطرارا، جبرا این خار باید روی همین حساب حرکت کند، آنهاست که این را به وجود آورده، هیچ چیز دیگری در کار نیست.ولی اگر گذشته صد در صد دخالت ندارد، مثلا پنجاه در صد دخالت دارد، آینده هم برای این حادثه دخالت دارد، یعنی مثل اینکه یک چیزی هم در جلو قرار گرفته و این شی ء را به سوی خودش می کشد، هم سائق دارد هم قائد، هم راننده دارد هم جلوکش، هم از پشت سر این را می رانند و هم از جلوی رو این را می کشند، به طوری که اگر گذشته به تنهایی می بودکافی نبود، [در این صورت علت غایی موضوع پیدا می کند].چون علت غایی مربوط به آینده است، آینده نسبت به این گذشته همیشه یک جاذبه ای دارد.پس حاضر، هم با گذشته خودش مربوط است و هم با آینده خودش که اگر آن آینده به هیچ وجه نمی بود و بنا نبود به وجود بیاید، گذشته نیز به وجود نمی آمد.پس هر گذشته ای، هم به گذشته تر از خودش مربوط است که اگر آن گذشته تر نمی بود به وجود نمی آمد، هم به آینده مربوط است، یعنی اگر آینده نمی بود یا نمی شد وجود پیدا کند بازهم این به وجود نمی آمد.آنگاه می گویند اگر ما در جریانی این جور دیدیم که گذشته، او را سر دو راهی قرار می دهد اما در میان دو راه، این شی ء یک راه را انتخاب می کند، این آینده است که این یک راه را برای او انتخاب می کند.حالا من باز مثال برایتان عرض می کنم، و از همین مثالها باید دلیل بیاوریم.
ماشین چقدر می تواند منظم باشد، یعنی حساب کنیم چه کاری می تواند کار ماشینی باشد و تا چه حد می تواند باشد؟ ماشینهایی در دنیا به وجود آمده است که شما در مقابل آنها به زبانی فصیح حرف می زنید، مثلا شما به زبان انگلیسی فصیح حرف می زنید،آن دستگاه تمام گفته های شما را به زبان فرانسه ترجمه می کند، که
صفحه : 128
می گویند چنین ماشینهایی هست و هیچ مانعی هم ندارد که باشد، چون این یک حسابگری خاصی است.روی تمام حروف و کلمات و جمله های انگلیسی حساب شده است که اگر شمامثلا «من آب می خواهم » را به انگلیسی بگویید یا ماشین کنید، این طور تنظیم شده که اگر حرف اول آن مثلا «پ » باشد، بعد «ج» باشد...تا آخر، وقتی که این چند حرف پشت سر هم آمد، ماشین فلان حروف دیگری را که به زبان فرانسه مطابق آن است در بیاورد.تمام آن پیش بینی شده در گذشته است، یعنی این گذشته است که آن را به وجود می آورد.ماشین رااین جور به وجود آورده اند که این حروف وقتی به طور متوالی به این ترتیب معین زده شود، فلان سه حرف یا چهار حرف یا پنج حرف دیگر به یک ترکیب دیگری به وجود بیاید.رابطه آن که بعد از این به وجود می آید با این، یک رابطه صددر صد قطعی و تخلف ناپذیر است.یک ماشین می تواند در این حدود باشد.حتی شاید بشر بتواند آن قدر این اختراع را توسعه بدهدکه ماشینی بسازد که شما در مقابل آن به یک زبان که حرف می زنید در آن واحد به تمام زبانهای دنیا ترجمه کندو به شما پس بدهد، ولی همه روی حساب، دستگاه تدریجا وسیعتر و وسیعتر می شود.
ماده ابتکار ندارد
ولی من اینجا یک سؤالی می کنم و آن سؤال این است: آیا می شود ماشینی اختراع بشود که علاوه بر اینکه این کار را می کند، ابتکار هم داشته باشد، به طوری که اشتباهات گوینده را هم اصلاح کند؟مثلا شما می خواستید بگویید «من نان می خواهم » ولی در مقابل ماشین گفتید «من آب می خواهم » ، اوبفهمد که شما اشتباه کرده اید و «نان می خواهم » برای شما ترجمه کند، یعنی ماشین از خودش ابتکار به خرج بدهد، خلاقیت به خرج بدهد، برسد به یک جایی که مردد بشود که آیا باید «آب می خواهم » ترجمه کند یا «نان می خواهم » ، بگوید ازطرفی گوینده گفته است که «من آب می خواهم » اما این نان می خواهد، خودش هم اشتباه کرده است، آیا آن جوری که گفته ترجمه کنم یا آن جوری که درست در می آید ترجمه کنم؟نه، دیگر این کار ماشین نیست، ابتکار کار ماشین نیست،انتخاب کار ماشین نیست.انتخاب از میان چند چیز - یعنی از میان چند چیز متساوی یکی را انتخاب کند، آن که او را به هدف می رساند
صفحه : 129
انتخاب کند - کار ماشین نیست، چون انتخاب کردن با آینده ارتباط دارد یعنی حساب می کند برای آینده چه مناسبتر است، از میان چند چیزی که الآن حاضر است یکی رابرای آینده انتخاب می کند، این با ساختمان ماشینی - هر اندازه که این ساختمان ماشینی مکمل باشد - جور در نمی آید.[اینکه]ماشین خودش را با محیط منطبق کند، یعنی مثلا شما یک جمله ای را می خواهید با ماشین بزنید، اتفاقا کسی واردمی شود، شما مجبورید که حرف را جوری بزنید که اسباب سوء تفاهم برای او نشود، ماشین خودش را با این محیط منطبق کند، شما یک جوری می زنید ولی او آن طور برای آن آدم ترجمه کند که متناسب با حیات این ماشین و صاحبش باشد، خودش را تغییر بدهد، خودش در خودش، در کار خودش، در وضع خودش تغییرات ایجاد کند، اگر خرابی و نقصی دراو واقع شد، خودش از نو خودش را بسازد، [این خرابی و نقص را] احساس کند، به مقدار لازم هم که ساخت بعد دیگر از ساختن آن دست بردارد، [چنین چیزی ممکن نیست].
آنچه که در مورد ذی حیاتها گفته اند این جور چیزهاست، یعنی در طرز کار ذی حیاتها این جور امور است: انتخاب وجود دارد، قدرت تغییر دادن در خود و در مسیر به تناسب عوامل خارجی و امور اتفاقی وجود دارد، یک امری اتفاقا پیش می آید، او طرز کار خودش را عوض می کند.من در جلسه گذشته مثال زدم به این که می گویند مرغ اگر مدتی احتیاج به جنگ با خروس پیدا کند، کم کم آن سیخک پشت پایش پیدا می شود، بعد دیدم که این[انطباق با محیط]خیلی زیاد است، در علم امروز خیلی چیزها پیدا شده که اینها در مقابلش چیزی نیست.می گویند بعضی حیوانات هستند که قدرت عضوسازی آنها فوق العاده است.در هر جانداری قدرت ساختمان در یک حد محدود هست.مثلا در ما اگر زخمی پیدا بشود، اگر پوست جراحت بردارد، بعد ترمیم می شود،به اندازه لازم هم که ترمیم شد، دستگاه از کار خودش دست بر می دارد.
ولی اگر دست انسان بریده شود، این قدرت که دستی از نو بسازد نیست.اما می گویند بعضی حیوانات مثل خرچنگ این جور هستند که حتی اگر پایش را ببریدخودش دو مرتبه از نو یک پای جدید برای خودش می سازد، آن قدر هم می سازد و مشغول ساختمان است که احتیاج ایجاب کندیعنی برای آینده اش لازم دارد، همین قدر که احتیاج رفع شد، دست از کار خودش برمی دارد.
صفحه : 130
در موجودات ذی حیات، ابتکار و انتخاب وجود دارد
کار بر طبق احتیاج و متناسب با احتیاجات اتفاقی، قدرت انطباق دادن خود با محیط و باامور خارجی، تمام اینها نشان می دهد که در کار این موجودات ابتکار وانتخاب وجود دارد.وقتی که در کارش ابتکار و انتخاب وجود داشته باشد، پس این موجود باید گذشته از آنچه که ساختمانش ایجاب می کند، یک راهنمایی و یک راه بلدی هم(حقیقت آن هر چه هست، الآن بر ما مجهول است)در این کارهای انتخابی و اختیاری -که تقریبا از نوع کارهای اختیاری انسان است - و کارهای ابتکاری که به خرج می دهد داشته باشد، یک قدرتی باید باشد که آن را بکشاند به این طرف و لو آن قدرت از نوع یک شور باشد، مثل اینکه ما «شور» می گوییم، «عشق » می گوییم(که اینهاحقیقتش برای بشر مجهول است)، «اراده » می گوییم، «تسخیر» می گوییم، «تسخیر ماوراء» می گوییم، هر چه می گوییم،بالاخره یک چیزی باید باشد که آن موجود را به آن سو بکشاند.
در این کتاب کوچکی که کریسین موریسن آمریکایی به نام راز آفرینش انسان نوشته و به فارسی هم ترجمه شده است، اتفاقا دیشب قسمتهای زیادی را که درباره حیات بحث می کند مطالعه کردم، دیدم قسمتهایی را راجع به همین موضوع بحث می کند که ماده ابتکار ندارد ولی حیات ابتکار دارد.من الآن قسمتی از آن را برای شما می خوانم، چون برای این مساله خیلی اهمیت قائل هستم.می گوید: «ماده جز بر طبق قوانین و انتظامات خود عملی انجام نمی دهد، یک سلسله قوانین و نظامات بالفعل حاضر دارد و اجبارا همان قوانین و نظامات را انجام می دهد.ذرات اتمها تابع قوانین مربوط به قوه جاذبه زمین، فعل و انفعالات شیمیایی و تاثیرات مواد الکتریسیته هستند.ماده از خود قوه ابتکار ندارد و فقط حیات است که هر لحظه نقشهای تازه و موجودات بدیع به عرصه ظهور می آورد.بدون وجود حیات، عرصه پهناورزمین عبارت از بیابانی قفر و لم یزرع و دریای مرده بی فایده ای می شود» .
عمده این کلام است.می گویدمطابق آنچه که زیست شناسی می گوید تمام این سلسله جاندارهامنتهی می شوند به مثلا یک سلول، حیوانات و نباتات از یک ریشه
صفحه : 131
به وجود آمده اند.این اصل تکامل است و اصل تکامل بهترین معرف اصل هدایت است.من می گویم آیا آن سلول اول و آن ماشین بسیار منظم، به یک جا رسیده است که منشعب شده به دو نوع سلول: سلول نباتی، سلول حیوانی؟که بعد کارها و احتیاجات اینها هم ضد یکدیگر در آمده اند، به طوری که اگر سلول نباتی را بخواهند در بدن حیوان قرار بدهند، حیوان نمی تواند زندگی کند و اگر سلول حیوانی را بخواهند در بدن نبات قرار بدهند، نبات نمی تواند زندگی کند.
در خلقت هر فردی جداگانه، فرض کنید که آن هسته اولی که یک انسان بخواهد به وجود بیاید، کاملا آن را یک ماشین در نظر بگیریم.این ماشین بعد به چه شکل درمی آید؟کم کم دو نیم می شود، هر تکه اش چند تکه می شود، کم کم شروع می کند به عضو ساختن، به طوری که هردسته از سلولهایی که در یک عضو قرار می گیرند وضع ساختمان، کار و احتیاجاتشان با سلولهای دیگر متفاوت می شود.آیادر این طرز کارهایی که جنین در رحم انجام می دهد ابتکار و انتخاب وجود ندارد؟این فقط یک ماشین است که روی قوه ای که از پشت سر به آن فشار می آورد، این کارها را انجام می دهد؟یا یک ماشینی است که علاوه بر دستگاه خود ماشین،هدایت و راهیابی آن یک اصل علیحده است؟چون می خواهیم وارد بحث دیگری بشویم، فکر نمی کنم احتیاج باشد که از گفته های کریسین موریسن بیشتر از این بخوانم.
من این جور فکر می کنم.باز هم چون یک مساله ای است که در کتابهای علمی و فلسفی به این صورتی که ما عرض می کنیم - که اصل هدایت را از اصل «اتقان صنع » تفکیک کرده باشند - بیان نکرده اند، مسلم این مقداری که من عرض می کنم هنوز خام است اما فکر می کنم این مطلب یک مطلب اساسی است، در جمادات اگر نتوانیم این مطلب را ثابت کنیم، در ذی حیاتها صد در صد می توانیم ثابت کنیم، و البته قرآن کریم در همه اشیاء می گوید اصل هدایت وجود دارد: «و اوحی فی کل سماء امرها»(1) ولی آن مقداری که ما از طریق علمی(مشهودات و محسوسات خود)می توانیم ثابت کنیم، در ذی حیاتهاست.
.............................................................. 1.فصلت/12.
صفحه : 132
نمونه هایی از هدایتهای مرموز در حیوانات
در آن جلسه عرض کردیم که انواع هدایتهاهست: هدایتی که در جمادات هست، در نباتات هست، در حیوانات و در انسان هست.راجع به هدایتهای مرموزی که در حیوانات است - که ما مکرر گوشزد کرده ایم - کتابها نوشته اند، احتیاجی نیست که دیگر ما بخواهیم بحث کنیم که یکی از عجایب عالم آن چیزهایی است که می گویند در حیوانات وجود دارد و اسم آنها را «غریزه » می گذارند، [یعنی] راهیابی هایی که حیوان دارد و با هیچ اصلی هم قابل توجیه نیست.حیوانات هر مقدار ضعیفتر باشند - مخصوصا حشرات - غرائز قویتری دارند، ومی گویند انسان چون دارای عقل و شعور و زندگی اجتماعی است، اینها آمده جانشین غرائز شده، یعنی نوعی هدایت دیگر دارد که جانشین آن هدایت قبلی شده است.هدایت حیوان متناسب با همان مرحله از وجود اوست و هدایت انسان که هدایت عقل و علم و زندگی اجتماعی و تعاونی است، مطابق مرحله انسانیت انسان است.البته انسان هم از هدایت غریزه بی بهره نیست.
مخصوصا در حشرات غرائز بسیار حیرت آوری وجوددارد، از زنبور عسل و مورچه و عنکبوت(عنکبوت آبی و عنکبوت خاکی) وموریانه و...اینها را چون در قرآن اسمشان برده شده نام می بریم.قرآن می فرماید: «و اوحی ربک الی النحل » (1).راجع به این، امروز فرضیه هایی وجود دارد ولی فرضیه هایی که تایید نشده است، بلکه رد شده است.بعضی احتمال داده اند که زنبور عسل، این کار خودش را که می داند [چگونه]انجام بدهد، شاید از راه تعلیم و تعلم انجام می دهد ولی ما هنوز کشف نکرده ایم، یعنی زنبور عسل های چندین هزار سال پیش، از روی تجربه کار خودشان را یاد گرفته اند و یک نوع تفهیم و تفاهم میان آنها و نسلهای آینده شان هست که ما نمی دانیم، بعد به اینها تعلیم می کنند و یاد می دهند.
این فرضیه در زمینه وجود غرائز در انواعی از حیوانات که نسل گذشته و نسل آینده یکدیگررا نمی بینند رد شده است.خیلی از حیوانات هستند که مقارن یا قبل از
.............................................................. 1.نحل/68.
صفحه : 133
پیدایش نسل آینده، نسل گذشته از میان می رود،معذلک نسل آینده همان کار را با همان نظم و دقت انجام می دهد که نسل گذشته انجام می داد.حشره ای را نام می برندبه نام «آموفیل » که می گویند از زنبور کوچکتر و از مگس بزرگتر است.در کتاب راز آفرینش انسان[این مطلب]هست و من درکتابهای روان شناسی به زبان فارسی و زبان عربی هم خوانده ام که چنین حیوانی هست.می گویند هر وقت که موقع تخم گذاری این حیوان برسد، یک کرمی است که آن کرم را می رود پیدا می کند و روی پشت و مهره کمر آن کرم می نشیند.بعدنیش خودش را مثل یک آمپول در یک نقطه معینی از پشت او می زند، اما خیلی دقیق است که زیاد نیش نزند، کم نیش می زند،همان مقدار که این حیوان بی حس می شود، می افتد ولی نمی میرد، چون اگر بمیرد می گندد و منظور او حاصل نمی شود، طوری نیش می زند که لخت بشود و تکان نخورد.بعد همانجا تخم گذاری می کند.بعد از تخم گذاری هم بلا فاصله می میرد.بعدتخمهای او به وجود می آیند، از بدن همین کرم تغذی می کنند تا وقتی که بزرگ می شوند، پر پیدا می کنند و بعددیگر زندگی عادی پیدا می کنند.بعد هر یک از آنها موقع تخم گذاری اش که می رسد، عینا همان کار مادر را تکرار می کند، یعنی می رود همان حشره را پیدا می کند، در همان نقطه حساس دقیقی که او تزریق می کرده است، تزریق می کند و بعد همان عمل تکرار می شود.می گویند این[امر]چطور از راه تعلیم و تعلم قابل توجیه است؟ در همین کتاب راز آفرینش انسان ماهیهایی را از مارماهی و غیر مارماهی یاد می کند و قضایایی ذکر می کند که خیلی عجیب است.می گوید انواعی از ماهیها هستند که در همه رودخانه های دنیا پیدا می شوند، ولی همه آنها وقتی که می خواهند بچه بزایند، از رودخانه های دنیا جمع می شوند می رونددریای جنوب در جنوب آمریکا و در نقطه معینی تولید نسل می کنند و در همانجا می میرند.بعد بچه های آنها که به وجودمی آیند، راه می افتند و بر می گردند به موطن مادرهای خودشان.عجیب این است که هر دسته ای به همان رودخانه ای بر می گرددکه نسل گذشته اش آنجا بوده و هرگز اشتباه هم نمی کنند که این به جایی بر گردد که دیگری برگشته است.حتی امتحاناتی کرده اند، مثلا یک نوع ماهی که فقط در رودخانه های انگلستان یا فرانسه پیدا می شود و در جای دیگری پیدا نمی شود،اینها را گرفته و آورده اند در یک رودخانه دیگری انداخته اند، دیدند اینها[در زمان تولید مثل]رفتند در دریا و از آنجا دو مرتبه
صفحه : 134
برگشتند به آن رودخانه های اولی.مثل اینکه اصلا برای اینها مقرر و مقدر شده است که در یک جای معین زندگی کنند.
این با یاد دادن نسل گذشته اصلا قابل توجیه نیست، جز اینکه بگوییم یک نقشه ای، یک طرحی، یک راهنمایی ای[در کار است]، چون هیچ کس قبول نکرده که ساختمان مغزی و عصبی هیچ حیوانی برای یک چنین چیزهایی کافی است، و الا تکامل یافته ترین مغزها مغز انسان است و باید مغز انسان هم چیزی را که به آن یاد ندهند یاد بگیرد، چیزی را که به آن یاد ندهند که یاد نمی گیرد.مغز فقط آمادگی دارد برای اینکه اگرچیزی به آن تعلیم کنند یاد بگیرد، اما اگر تعلیم نکردند که یاد نمی گیرد.
حالا بگویید مغز،بالاخره مغز دارد هدایت می شود.در حیوانات، موضوع هدایت آنها در کارهای خودشان بسیار عجیب و فوق العاده است و کتابها در این زمینه ها نوشته اند.
هدایتهاو الهامات اخلاقی در انسان
در انسان بحث کنیم.در انسان انواعی از هدایتها وجود داردکه ما آنها را طبق آنچه که قرآن کریم فرموده است بیان می کنیم، بعد ببینید اینها با اصول علمی جور در می آید یا نه.یکی از هدایتهایی که قرآن کریم نام می برد، هدایتها و الهامات اخلاقی است.می دانیم که اخلاق، هم به فرد مربوط است و هم به اجتماع.اخلاق یعنی بهترین نوع کاری که انسان باید در مقابل افراد دیگر اجتماع انجام دهد و مصلحت اجتماع در این است و اگر غیر از این باشد، اجتماع راه کمال را طی نمی کند و این بهترین راهی است که انسان برای شخص خودش باید انتخاب کند تا به سوی کمال پیش برود.
اخلاق به اصطلاح «علم دستوری » است، راجع به آن چیزی است که انسان باید انجام دهد، نه راجع به آن چیزی است که هست.آیا خوب است، باید انسان چنین کند یانه؟در انسان فطرتا، مستقل از هر تعلیم و تربیتی، یک سلسله دستورهای اخلاقی اینچنینی وجود دارد که انسان می گویدخوب است انسان این جور عمل کند، بد است آن جور دیگر عمل کند، باید چنین بود، باید چنان بود، همینهایی که ما
صفحه : 135
اسمش را «انسانیت » می گذاریم.«هل جزاء الاحسان الا الاحسان »(1) قرآن به صورت سؤال می گوید:آیا پاداش نیکی کردن جز نیکی کردن چیزدیگری است؟یعنی هر کسی به فطرت خودش می فهمد پاداش نیکی نیکی است.
فرض کنید در یک مسافرتی، در یک بیابانی،یک جایی گرفتار شدید، فوق العاده گرفتاری شدیدی پیدا کردید.یک کسی اتفاقا آنجا پیدا شد و چون دید شما این گرفتاریهارا دارید، آمد و انسانیت کرد و به شما کمک کرد.اگر ماشینتان خراب شده بود، کمک کرد و ماشین شما را درست کرد، اگر پول شما را دزد زده بود، آنجا به شما پول داد، یک مقداری هم کمکهای دیگر کرد.در یک کشور غریبی این کمکها را کرد و رفت.احتمال این هم که شما یک بار دیگر او را ببینید آنهم در کشور خودتان، در صد احتمال یکی بیشتر نیست، که نمی شود گفت اوبه این خاطر این کار را کرده که یک روزی بیاید از شما پاداش بگیرد.صد در صد یقین دارید که او فقط به خاطر اینکه به شمانیکی کند این کار را کرده است.تصادفا شما این آدم را پنج سال دیگر در کشور خودتان دیدید.اتفاقا این آدم هم در یک جایی یک گرفتاری ای پیدا کرده، شما هم اطلاع پیدا کردید که یک گرفتاریهایی دارد.آیا وجدان شما در اینجا قضاوتی دارد یا ندارد؟مسلما یک چنین قضاوتی دارد که این آدم در یک چنان شرایطی به من نیکی کرده است و الآن او درشرایطی قرار گرفته است که من در آن شرایط بودم و من فعلا در شرایطی هستم که او در این شرایط بود یعنی امکانات دارم، پس باید به او نیکی کنم.این را می گوییم قضاوت وجدانی، یعنی می گوییم وجدان بشر حکم می کند، دلیل دیگری ندارد غیر از اینکه وجدان حکم می کند.
ممکن است کسی منکر باشد ولی شما ببینید می شود انکار کرد؟هر چیزی که دلیلش فقط این است که می گوییم وجدان بشر حکم می کند، انسانیت این جور حکم می کند،معنایش این است که در وجود من یک چنین قضاوتی وجود دارد. «و نفس و ماسویها، فالهمها فجورها و تقویها»(2) قسم به نفس و تعدیل این نفس و اینکه او را معتدل آفریده است. «فالهمها» آفرید نفس را و الهام کرد به او، القاء کرد به او کار زشتش را و
.............................................................. 1.رحمن/60. 2.شمس/7 و 8.
صفحه : 136
کار پاکی اش را، یعنی نفس بشر که خلق شده است، این الهام هم به او داده شده، زشت را خودش می فهمد، پاکی و تقوا را هم می فهمد، این دیگر دلیل نمی خواهد، تجربه نمی خواهد،معلم هم نمی خواهد، بدون معلم و بدون تجربه این را می فهمد.
الآن یک حدیثی یادم آمد که چون حدیث خیلی خوبی است، برایتان عرض می کنم.در ذیل آیه «و منهم امیون لا یعلمون الکتاب الا امانی »(1) که از عوام و امیون یهود انتقادشده است، شخصی از امام صادق(علیه السلام)سؤال کرد که آخر اینها چه تقصیری دارند؟اینها عوامند، هر تقصیری که هست، به گردن علمای آنهاست.چرا قرآن حتی عوام الناس آنها را هم مورد عتاب قرار می دهد؟یک حدیث خیلی مفصلی است که در یک سخنرانی که در انجمن ماهانه دینی تحت عنوان «اجتهاد در اسلام » کردم هست و در بحثی درباره مرجعیت هم عین همان تکرار شده است.من حدیث را مفصل در آنجا نقل کردم، باز هم همه حدیث نیست.امام بعد از آنکه شرح مفصلی در آنجامی دهد که تقلید و تبعیت مردم عوام از علما دو نوع است: یک نوع، نوع لازمی است و یک نوع نوعی است که جایز نیست، می فرماید:بله، عوام هم مقصرند.چرا عوام مقصرند؟فرمود: برای اینکه ، «و اکلهم السحت »(3) می دیدند خودشان از یک طرف می گویند در کتاب آسمانی ربا حرام است، اما می خورند، رشوه حرام است، ولی می خورند.بعد فرمود: «و قد اضطروا بمعارف قلوبهم...» مضمونش این است که اضطرارا همه افراد بشر روی معرفتی که در قلبشان قرار داده شده، این را می فهمند که اگر یک آدمی به کار خوبی دعوت کرد و خودش عمل نکرد، نباید از او پیروی کرد.
تقصیر عوام اینجاست که از آن الهام الهی خودش پیروی نمی کند، از آن قضاوت اولی وجدانی خودش پیروی نمی کند.همه چیز را که نباید در مدرسه به آدم یاد داده باشند.همه چیز را که نباید آدم اول یک بار تجربه کرده باشد بعد آموخته باشد، که بگویید باید یک دور تجربه کند، بعد بیاموزد.نه، همین خودش کافی است، همینکه شما دیدید عالم و رهبر به یک چیز دعوت می کند ولی خودش بر خلاف آن عمل
.............................................................. 1.بقره/78. 2.نساء/161. 3.مائده/63.
صفحه : 137
می کند، وجدان شما حکم می کند که از او نباید پیروی کنید.اگر از او پیروی کنید، در نزد خدا مقصر و مسؤول هستید.آنجا امام به قضاوتهای اولی وجدانی و به الهاماتی که هر کسی دارد استناد کرد.
قرآن کریم تعبیر دیگری دارد، می فرماید:«لا اقسم بیوم القیمة و لا اقسم بالنفس اللوامة »(1) بگو من قسم به روز قیامت نمی خورم، نه قسم به روز قیامت.این «نه قسم به روز قیامت »یعنی دیگر نزدیک است که من قسم بخورم.مثل اینکه بگوییم: نه به جان شما، به جان خودم.این «نه به جان شما» یعنی الآن می خواهم قسم بخورم.حالا بعضیها هم گفته اند نه، مطلب این جور نیست[بلکه خداوند می فرماید]قسم می خورم به روز قیامت.حالا بحث ما در این زمینه نیست.نه قسم به روز قیامت و نه قسم به نفس ملامتگر.قیامت و نفس ملامتگرپشت سر همدیگر ذکر شده است.قیامت یوم الحساب است، روز محاکمه است، روزی است که به خوبیها و بدیها رسیدگی می شود، ولی خدا و عالم بزرگ است که اعمال انسان را در مقیاس خوب و بد می گذارد و خوب و بد را به انسان می نمایاند.نفس ملامتگر نفسی است که خود انسان را ملامت می کند.خداوند یک قیامتی، یک میزانی، یک ترازوی حسابی در وجدان و در دل و نفس خود انسان قرار داده، به طوری که همان کسی که کار بد می کند، بعد که خلوت می شود، خودش درباره آن کار بد می اندیشد، خودش خودش را ملامت می کند، یعنی خودش یک میزان حسابی، میزان محاکمه ای تشکیل می دهد.این کسی که خودش را ملامت می کند، تا خودش نتواند درباره خودش قضاوت کند، می تواند ملامت کند؟نه، خودش درباره خودش قضاوت می کند و درباره خودش حکم صادر می کند، خودش را محکوم می کند، بعداز محکومیت است که ملامت می کند.این قضاوت همان قضاوت وجدانی است.
خداوند در نفس انسان این حکم و قضاوت والهام را آفریده است که همان.
جنایتکار هم هر کارش بکنند، آخر خودش می فهمد جنایت می کند و خودش را ملامت می کند،و تجارب نشان داده است که جنایتکارها آخر دچار بیماریهای روانی، روحی،عصبی می شوند.علتش چیست؟علتش این است که جنایتکار هر کار بکند، آخرش نمی تواندوجدان خودش را از میان ببرد، همیشه از داخل وجدان ضربه می بیند،
.............................................................. 1.قیامت/1 و 2.
صفحه : 138
ملامت می بیند.
مردی است در زمان معاویه به نام «بسر بن ارطاة »که مرد بسیار جانی ای بود.
معاویه او را برای ارعاب رعیتهای امیر المؤمنین فرستاد.گفت به هر جا رسیدی از هیچ کار مضایقه نکن.او هم دستور معاویه را به حد اعلی به کار بست و حتی گاهی اگر بچه صغیرهم گیر می آورد سر می برید، کما اینکه دو بچه از عبید الله بن عباس را که حاکم یمن بود، جلوی مادرشان سر برید.بعدکم کم همین آدم دیوانه شد.می گویند خلبان هیروشیما الآن در دار المجانین است.با اینکه چقدر از این آدم استقبال کردند و مدال دادند، بعدها خودش به فکر فرو رفت، دید کار زشتی کرده است.دیگر هر کاری کردند نتوانستند وجدان این آدم را راضی کنند.این، الهامات اخلاقی است.
دو سه نوع هدایت دیگر هم در انسان داریم که جلسه آینده می گویم.یکی مساله هدایت حدس برای علماست.این یک مطلبی است که آیا به علما(علما که می گویم مقصودم تنهاعلمای مذهبی نیست، مقصودم مبتکرین و مکتشفین و مخترعین نیز هست)الهام می شود، وحی می شود یا نه؟آیا پیشرفت علم معلول دو عامل است: یکی عامل تجربه و آزمایش و دیگری تفکر عادی منطقی، تفکر ریاضی، صغری و کبری چیدن و نتیجه به دست آوردن، یا علم مولود الهام هم هست؟در اینجا من نظریه قدیم و جدید را عرض خواهم کرد که بو علی چه گفته است، غزالی چه گفته است، و در این زمانهای اخیر خودمان علما در این زمینه چه گفته اند، که این نوع دیگری از الهام و هدایت در بشر است.
صفحه : 139
راه هدایت موجودات 3
علم اشراقی
در مساله هدایت، یکی دو موضوع باقی مانده است که باید صحبت کنیم.در جلسه پیش فقط به یکی از آنها اشاره ای کردیم. یکی از آن موضوعات، علم اشراقی است.این مساله مطرح است که تمام علومی که به بشر رسیده است(همین علوم بشری، نه علومی که ما رسما به عنوان وحی و الهام پذیرفته ایم یعنی کتابهای آسمانی، به اینها ما کاری نداریم، [بلکه]مجموع معلوماتی که بشر خودش کسب کرده است) آیا مبدا و منشا آنهافقط و فقط تفکر(تفکر استدلالی و یا تفکر تجربی)است، یا کم و بیش عامل دیگری هم در این علوم دخالت دارد؟در ابتدا این طوربه نظر می رسد که اگر بگویند اینهمه معلوماتی که امروز بشر در رشته های مختلف دارد چیست، می گوییم واضح است، یا از روی تجارب به دست آورده است - تدریجا تجربه و آزمایش کرده، یک چیزهایی به دستش آمده است - و یا از راه فکر و استدلال به دست آورده است.فکر و استدلال یعنی اینکه از مقدمات معلومی که قبلا داشته، یک نتیجه مجهولی را به دست آورده است، مثل طرز استدلالی که معمولا در ریاضیات انجام می دهند.اگر منشا معلومات بشر فقط همین دو راه باشد، به اصطلاح فلسفی باید بگوییم در پیدایش علوم جز علت فاعلی چیز دیگری دخالت نداشته است، زیرا وقتی ما یک چیز را تجربه می کنیم، آن تجربه خودش علیت دارد
صفحه : 140
برای اینکه در ذهن مایک صورت خاصی منعکس بشود، یعنی ما علم خودمان را از آن موضوع تجربه خودمان فراگرفته ایم، او علت فاعلی و ذهن ما معلول است.
استدلالهای بشر هم همین طور است، آن هم یک میزان علت و معلول ساده است.
«حد وسط » در استدلال منطقی
منطقیین از قدیم یک حرفی داشته اند وحرف خوبی هم بوده است، می گویند در استدلالها سه عنصر دخالت دارد: عنصر اصغر و اکبر و حد وسط.مثلا در این مثال: «سقراط انسان است و هر انسانی فانی شونده است،پس سقراط فانی شونده است » یک انسان داریم، یک فانی شونده.هدف ما این است که بفهمیم آیا سقراط فانی شونده است یا نیست.اینجا یک حد وسط هست یعنی واسطه در کار است که تکرار هم می شود.می گوییم: سقراط انسان است و هر انسانی فانی شونده است، پس سقراط فانی شونده است.این حد وسط، رابط میان اصغر و اکبر است.اگر این رابط نمی بود، ما نمی توانستیم بفهمیم سقراط فانی شونده است، ولی این رابط که پیدا شد، این [نتیجه]کشف می شود، یعنی این دو[مقدمه]با یکدیگر ارتباط پیدا می کنند.
مثال می زنم.مثال خیلی قدیمی است و من در این کتابهای روان شناسی جدید این مثال را دیده ام.کسی که در یک طرف جویی قرار گرفته است و می خواهد برود به آن طرف جوی بدون اینکه کفش و جورابهایش را از پایش بکند و برود توی آب، می بیند نمی توانداز این طرف جوی بپرد به آن طرف جوی، می گوید چه کار باید کرد؟ دنبال یک رابط می گردد.می گردد یک چیزی پیداکند.می رود یک قلوه سنگی از یک گوشه ای پیدا می کند، قلوه سنگ را می اندازد وسط آب، بعد خیز می گیرد، می پرد روی قلوه سنگ و از روی قلوه سنگ می پرد آن طرف جوی آب.این قلوه سنگ اینجا برای او رابط شده است و وسیله شده است برای اینکه بتواند از این طرف به آن طرف بپرد.البته طرفداران صد در صد علوم تجربی یک بحثی دارند که اساسااین طور استدلال صحیح است یا صحیح نیست؟این خودش مطلب دیگری است که ما فعلا نمی خواهیم وارد آن بحث بشویم.حالا چون مدعای ما این مطلب نیست، به قول کسانی که این راه را قبول دارند - که البته درست هم هست - [استناد می کنیم].
یک مثال ساده دیگر هم عرض می کنم:ممکن است شما یک گرفتاری داشته
صفحه : 141
باشیدکه آن گرفتاری به دست فلان کس که دارای فلان مقام است حل شدنی است.
یک پرونده ای برای شما درست کرده اند و دادستان کل آمده روی این پرونده ادعانامه صادرکرده است.این برای شما مشکلی شده است.شما فکر می کنید که از چه راهی می توانیداین دادستان را روشن کنید، ولی همین قدر می دانید که خود شما - که از نظر او متهم هستید و هیچ سابقه ندارید - اصلا نمی توانید راه به او پیدا کنید.
شروع می کنید به فکر کردن تا یک راه حل پیدا کنید.در این بین یک رابط پیدا می کنید.
یک وقت به نظرتان می رسد آقای الف با این دادستان دوست است، با شما هم دوست است.چون با شما دوست است، پس اگر از او خواهش بکنید خواهش شما را می پذیرد.
چون او با دادستان دوست است، پس اگر از دادستان خواهشی بکند دادستان خواهش اورا می پذیرد.ذهن شما همینکه واسطه را پیدا کرد می رود سراغ واسطه، ازاین شخص خواهش می کند من چنین گرفتاری ای دارم و چنین چیزی هست و این کار از شما ساخته است، شما بلند شو برو، و اومی رود، مشکل را هم حل می کند.این را می گویند واسطه.این جور کار کردن ها برای ذهن انسان خیلی عادی است.
در تعریف «فکر»هم معمولا این طور می گویند: ترتیب دادن یک سلسله اموری که برای ذهن معلوم است، برای کشف یک مجهول.دو مقدمه معلوم را انسان به کار می برد ولی آنها را ترتیب می دهد، تا ترتیب ندهد و به آنها نظم ندهد، آن مجهول به دست نمی آید.اگر دو مقدمه معلوم از یکدیگرجدا باشند، انتقال ذهن به نتیجه ممکن نیست ولی وقتی که به شکل مخصوصی اینها با یکدیگر نظم پیدا کردند، انتقال ذهن به نتیجه آسان است.نتیجه در واقع مولود دو مقدمه است و مثل این است که این دو مقدمه با یکدیگرآمیزش می کنند، ازدواج می کنند، از ازدواج آنها آن نتیجه به دست می آید.
این خیلی ساده است.حاجی سبزواری می گوید: «الفکر حرکة الی المبادی - و من مبادی الی المراد» فکر حرکت ذهن است از مقصودش که برایش مجهول است به سوی مقدمات، همینکه مقدماتش را به دست آورد و ترتیب داد، آن وقت از مقدمات حرکت می کند، می رود به سوی مقصود خودش و مقصودش را کشف می کند.
«الهام » عاملی دیگر در پیدایش معلومات
آیا تمام علومی که بشر به دست آورده است،همه محصول مستقیم همین
صفحه : 142
تفکرهای قیاسی و یا تجربیات و استقراءهای بشر است؟یا عامل دیگری هم در پیدایش معلومات دخالت داشته است که احیانا هر وقت انسان از راه تجارب و قیاسات عاجزمی مانده است، نمی توانسته است به مقصود برسد و راه بر او بسته بوده است، یک عشقی، یک شوقی، یک طلب فوق العاده ای هم داشته است، یک وقت فکری به صورت یک برق در ذهنش جهیده بدون اینکه آن برقی که در ذهنش جهیده مسبوق به تجارب باشد و بدون اینکه آن طور قیاس منطقی ارسطویی تشکیل داده باشد.آیا چنین چیزی وجود دارد یا وجودندارد؟اگر چنین چیزی در دنیا وجود داشته باشد پس باید قبول کنیم عامل دیگری هم - که نام آن عامل را «الهام » می خواهیدبگذارید، «حدس » می خواهید بگذارید، «اشراق » می خواهید بگذارید، هر چه می خواهید بگذارید - دخالت داشته است، عاملی که به آن عاملها شباهت هم ندارد، یعنی معلول حوادث گذشته نیست، نتیجه مستقیم جریان قبلی نیست، بلکه فقط ذهن انسان آمادگی ای پیدا کرده است برای اینکه القاء و الهامی به نفس او بشود، دیگر غیر از آن چیزی نیست.
این اصل فرضیه و مدعاست.آیا چنین چیزی وجوددارد یا ندارد؟قهرا این را از خود علما باید پرسید، از کسانی که کارشان همیشه پژوهشهای علمی بوده است.
این از مطالبی است که علمای قدیم قبول داشته اند و مورد قبول علمای جدید هم - که کم و بیش دیده ایم و مطالعه کرده ایم - هست.اما از علمای قدیم، حالا ما نمی خواهیم شاهد بیاوریم ولی در کلمات آنها این مطلب زیاد است.بو علی سینا در کلمات خودش زیاد این حرف را دارد، در شفا، اشارات،دانشنامه علایی دارد و حتی او در تفسیر این آیه قرآن: «الله نور السموات و الارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فی زجاجة الزجاجة کانها کوکب دری یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة یکاد زیتها یضیی ء و لو لم تمسسه نار...»(1) این قسمت اخیر: «یکاد زیتها یضیی ء و لو لم تمسسه نار» را حمل به این موضوع می کند.این آیه از آیات خیلی مشکل قرآن است و قدر مسلم این است که همین موضوع هدایت را بیان می کند.از قدیم مفسرین راجع به این تمثیل قرآنی که راجع به چیست، بیاناتی کرده اند و عده زیادی این تمثیل را برای نفس انسانی از نظر استعداد هدایت گیری دانسته اند.روغن باید خوب روشن بشود،
.............................................................. 1.نور/35.
صفحه : 143
فتیله ای باشد و روشن بشود تا نور بدهد.در آخر آیه می فرماید این روغنی که برای تمثیل ذکر شده چنان روغنی است که بدون اینکه شراره ای، آتشی از خارج به آن برسدخود به خود می خواهد روشنایی بدهد.بعضی مفسرین می گویند که این، اشاره به یک عده از نفوس است که آنها چنان آمادگی علم گیری دارند که بدون آنکه معلمی، مقدماتی دخالت داشته باشد، گاهی یک برقی در آنها پیدا می شود.
«الهام »از دیدگاه علمای جدید
وقتی که ما در کلمات علمای جدید این حرف را دیدیم،بیشتر تعجب کردیم، یعنی به این حرف ایمان پیدا کردیم.اینشتین در مقدمه کتاب خلاصه فلسفی نظریه اینشتین به این مطلب تصریح می کند که تجارب مولد فرضیات نیست، بلکه این فرضیات است که تجارب را به دنبال خودش می کشاند،و تصریح می کند که فرضیه های بزرگ دنیا همانهایی است که در یک حالتی یکمرتبه به ذهن دانشمند القاء و الهام شده است.اوحتی تعبیر الهام و اشراق می کند، یکمرتبه به ذهن دانشمند الهام شده، بعد از الهام رفته روی آن تجربه کرده، دیده درست است.اینشتین می گوید عامل اصلی پیدایش نظریات، آن الهاماتی است که احیانا به دانشمندان می شود.در کتاب انسان موجود ناشناخته که کتاب بسیار محققانه ای است، الکسیس کارل که از دانشمندان طراز اول جهان شناخته شده است، یک فصل علیحده ای تحت عنوان «اشراق و الهام » دارد که من قسمتی از آن را اینجا نوشته ام و برایتان نقل می کنم.می گوید: «به یقین اکتشافات علمی، تنها محصول و اثر فکرآدمی نیست.نوابغ علاوه بر مطالعه و درک قضایا از خصایص دیگری چون اشراق و تصور خلاقه برخوردارند.
اشراق، چیزهایی را که بر دیگران پوشیده است می بایدو روابط مجهول بین قضایایی را که ظاهرا با هم ارتباطی ندارند می بیند و وجود گنجینه های مجهول را به فراست درمی یابدو(نوابغ)بدون دلیل و تحلیل، آنچه را که دانستنش اهمیت دارد می دانند...دانشمندان را به دو دسته می توان تقسیم کرد: یکی منطقی و دیگری اشراقی...علوم ترقی خود را مرهون این دو دسته متفکر است.در علوم ریاضی نیز که اساس و پایه کاملا منطقی دارد، معهذا اشراق سهم گرفته است.»
صفحه : 144
بعد عده ای را نام می برد،می گوید اینها ریاضی دانان اشراقی هستند و عده ای دیگر را نام می برد،می گوید اینها ریاضی دانان منطقی هستند.بعد چندجمله ای راجع به روشن بینی و تله پاتی صحبت می کند.این طور می گوید: «وجودروشن بینی و تله پاتی نیز یکی از معلومات بلا واسطه مشاهده است.
روشن بینان بدون استفاده از اعضای حسی خود افکار دیگران را درک می کنند و حوادث کم و بیش دور را از لحاظ مکان و زمان می بینند» .
در جلسه گذشته چون ما بالاشاره این موضوع را صحبت کرده بودیم، آقای مهندس سحابی که اینجا بودند معلوم شد که روی همین زمینه بالخصوص مطالعات زیاد ویادداشتهایی دارند و ما از ایشان خواهش کردیم که یادداشتهای خودشان را بیاورند.ما از رفقا همیشه خواهش کرده ایم که در این موضوعات که صحبت می شود، هر کسی هر اندازه ای که وقت دارد مطالعه داشته باشد و آن را ارائه کند تا همه استفاده کنند، من خودم هم استفاده کنم.حالا من قسمتهایی از یادداشتهای آقای مهندس سحابی را برایتان می خوانم.ایشان می نویسند: «ژاک هادامار ریاضی دان بزرگ فرانسوی می گوید:وقتی ما به شرایط اکتشافات و اختراعات می اندیشیم محال است بتوانیم اثر ادراکات ناگهانی درونی را نادیده بگیریم.هردانشمند محققی کم و بیش این احساس را کرده است که زندگی و مطالعات علمی او از یک رشته فعالیتهای متناوب که در عده ای از آنها اراده و شعور وی مؤثر بوده و بقیه حاصل یک سلسله الهامات درونی می باشند، تشکیل شده است.(در واقع اینها می خواهندبگویند که اصلا نوابغ یعنی افرادی که از این قوه درونی بهره مندهستند، به آنها بیشتر این جور الهامات آنی می شود) (1).
پوان کاره می گوید:به کرات برای من اتفاق افتاده است که پس از آنکه یک رشته تحقیقات و تجسسات طولانی علمی را بدون حصول نتیجه رها کرده ام، ناگهان در زمان استراحت یابه هنگام گردش، بدون مقدمه و با کمال اطمینان فکری، برق آسا از خاطرم خطور کرده و راه حل مطلب را به دستم داده است.(پوان کاره در نبوغ شخصی خیلی معروف است) (2) » .
بو علی در آخر دانشنامه علایی وقتی راجع به همین قوه حدس و الهام بحث
.............................................................. 1 و 2.جمله داخل پرانتز از استاد است.
صفحه : 145
می کند و می گوید افراد تفاوت دارند و بعضی افرادفوق تازگی دارند، از خودش نام نمی برد ولی از جای دیگر معلوم می شود که خودش منظور است.می گوید من افرادی را سراغ دارم که اساسا حالتشان این است که بدون اینکه احتیاج به مطالعه زیاد داشته باشند، مطالب در ذهنشان می آید، اول مطلب در ذهنش می آید، بعد مراجعه می کند به کتابها، می بیند آنچه که در کتابهاست قبلا در ذهن او آمده است، به طوری که در هجده سالگی از تمام علوم و فنون عصر خودش آگاه است.و در جای دیگر گفته است که من تا هجده سالگی هر چه می خواستم یاد بگیرم یاد گرفته ام.به هر حال در آنجا تصریح می کند که من این حالت را در خودم کاملا یافتم.در بحث «نبوت »هم که وارد می شود می گوید حقیقت نبوت که یک قوه قدسیه ای است - که ما می گوییم الهام می گیرد - همین نیروست،منتها با تفاوت شدت و ضعف.این نیرو در افراد عادی حتی در نوابغ به صورت یک چراغ است مثل یک لامپ 25 شمعی یا100 شمعی، و آنچه در پیغمبر و نبی(آن که سراسر وجودش را وحی و الهام گرفته است)هست مثل یک نور خورشید یا فلان ستاره دیگر است.
«آقای ژاک هادامار می گوید: خود من در جستجوی مطلبی مدتها کوشش و مطالعه می کردم و به نتیجه ای نمی رسیدم ولی یک روز در حالی که ابدا به آن موضوع نمی اندیشیدم،دفعتا با یک توجه آنی که بر اثر گردش چرخهای اتومبیل در ذهنم حاصل شد، آن را به طور دقیق یافتم و نکته جالب توجه آنکه این راه حل بکلی از مسیری که در آن مطالعه خود را ادامه داده بودم خارج بود.چون شرایط اختراع و اکتشاف درریاضیات تابع شرایط عمومی اختراع و اکتشاف است، این اتفاقات تنها برای ریاضی دانان نبوده است.لاژوین فیزیکدان مشهور فرانسوی کاملا مسبوق و متوجه به این موضوع بوده است چنانکه به کن والری می گوید: شما می گویید در بعضی لحظات احساس می کنید که چیزی درونی شما را رهبری می کند.این لحظات در تجربیات شخصی من به طور مستمر پیش می آید.
ژولیو کوری به خود من اظهار داشت: به من الهامات ناگهانی بسیاری شده است که در هر موقع سهلترین وسیله را برای آزمایش یک فنومن با اطمینان به اینکه آن متد بهترین طریقه ممکن بوده است، در اختیار من گذاشته.مخصوصا این احساس را در دو موقع به خوبی به یاد دارم که یکی ازآنها به هنگام آزمایش انفجار اتم اورانیوم پیش آمده است.پوان کاره می گوید: اختراع عبارت است از اجتناب از یک عده ترکیبات و سنتزهای ذهنی بی فایده، یعنی تمیز و انتخاب.این عمل تمیز و انتخاب که
صفحه : 146
بدون آن اختراعی صورت نخواهد گرفت، بایستی کاملا در عالم شعور باطنی و ناخودآگاهی انجام گیرد، زیرا که شعور یا ضمیر به خود ما آن را مجملا دریافت می کند و تشخیص و تمیز آن را بایستی بر عهده ضمیر نابه خود دانست، چونکه در این عمل انتخاب، قوه ادراک و ذوق و تمیز لازم است واینها از مختصات ضمیر نابه خود می باشند، و بالعکس موقعی که احتیاج به قواعد و قوانین عادی و موجود جهت شرح و بیان آن مدرکات باطنی پیدا می کنیم، آن وقت است که ضمیر به خود و شعور ما دخالت می کند» .
به هر حال این موضوع که موضوع «اشراق و الهام »است، خودش یک بحثی است.لابد شنیده اید که از قدیم الایام می گویند در میان فلاسفه هم دو مکتب وجود داشته است: مکتب «مشاء» و مکتب «اشراق » .اینها از نظر لغت در مقابل همدیگر نیستند. ارسطو و افلاطون با یکدیگر اختلاف مشرب داشتند.ارسطو بیشتر متکی بود به تجسس، همین تجسسات علمی یا قیاسی یا تجربی، و افلاطون بیشتر روی همین الهامات و اشراقات تکیه داشت و می گفت ذهن و نفس را باید تربیت کرد و آماده این جور اشراقات و الهامات نمود.روی همین حساب به آنها می گویند «اشراقی » ها.
ارسطو رسمش این بوده که در حالی که راه می رفته تعلیماتش را می داده است، [لذا به پیروان او]می گویند«مشائین » یعنی راه روندگان.
«الهام » در عالم اسلام
در عالم اسلام هم همین دو روش وجود داشته است.غیراز فلاسفه اشراقی، عرفا شدیدا دنبال این راه می روند و آن را تایید می کنند.ما حالا به حرف آنها کار نداریم.می خواهیم ببینیم آیا در قرآن و حدیث مطلبی در این زمینه ها هست که ممکن است کسی علمی داشته باشد که آن علم، علم اشراقی باشد نه علم کسبی و تجسسی؟ یک اصطلاحی اخیرا شایع شده است، می گویند «علم لدنی » . «علم لدنی » یعنی چه؟ کلمه «لدنی » یعنی چه؟این اصطلاح از آن آیه قرآن که در داستان موسی و عبد صالح است[گرفته شده است].در آنجا دارد موسی با رفیق خودش که راه افتادند بروند
صفحه : 147
دنبال آن عبد صالح، «فوجدا عبدا من عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما» (1).
بنده ای از بندگان ما را یافتندکه ما از نزد خودمان به او علم آموخته بودیم، یعنی علمی که داشت علمی بود که از ما گرفته بود.از این کلمه «لدنا» بعدها اصطلاح علم لدنی پیش آمده است.علم لدنی یعنی علمی که منشاش تجسسات ظاهری بشری یا قیاسات و استدلالات و آزمایشها نباشد، فقط خداوند افاضه کرده باشد.
حدیثی از پیغمبر اکرم(ص)هست که می فرماید: «من اخلص لله اربعین صباحا جرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه »(2) اگر کسی چهل صباح اخلاص بورزد، مخلص بشودبرای خدا، یعنی تمام هواهای نفسانی و محرکات و بواعث نفسانی را از خودش دور کند، به طوری که چهل شبانه روزمصداق قول ابراهیم باشد: «ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین » (3) ، حرکت کند برای خدا،ساکن شود برای خدا، حرف بزند برای خدا، بخوابد برای خدا، غذا بخورد برای خدا، تمام حرکات و سکناتش جنبه الهی پیدا کند «جرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه » چشمه هایی از حکمت از دلش بر زبانش جاری می شوند، جوششی از باطنش به ظاهرش پیدا می شود.
امیر المؤمنین(علیه السلام)درنهج البلاغه، آنجا که می فرماید: کمیل!مردم بر سه قسم هستند:عالم ربانی، متعلم، همچ رعاع، بعد شکایت می کند که: من پیدا نمی کنم افراد صالح و لایقی که هم اخلاقا صالح باشند هم استعدادا، که من آنچه می دانم به آنها بگویم.بعد می فرماید: «کذلک یموت العلم بموت حاملیه » این طور است که علم می میرد، حامل علم که مرد و نبود، دیگر علم مرده است.
در آخر می گوید: بله، در عین حال هیچ وقت زمین خالی نمی ماند: «اللهم بلی، لا تخلوا الارض من قائم لله بحجة: اما ظاهرا مشهورا و اما خائفا مغمورا» تا آنجا که می فرماید: «هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة و باشروا روح الیقین و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون »(4) اینها افرادی هستند که علم به آنها هجوم آورده است، علم به سوی آنها آمده و آن حقیقت بصیرت و بینش را پیدا کرده اند.
.............................................................. 1.کهف/65. 2.بحار الانوار، ج 70/ص 242، با اندکی اختلاف. 3.انعام/162. 4.نهج البلاغه، حکمت 147.
صفحه : 148
در آثار دینی و مذهبی راجع به علم اشراقی و الهامی زیاد داریم و مخصوصا [درباره]رابطه آن باپاکی نفس انسان که هر اندازه نفس انسان پاکترباشد، بهره بیشتری از این طور الهامات و اشراقات می تواند داشته باشد.
به هر حال خواستیم عرض کنیم که این مطلب نه تنهایک حرفی است که فلاسفه و علمای قدیم و جدید زده اند، بلکه مورد تایید اسلام هم هست،اسلام هم قبول دارد که پاره ای از علمها هست که الهامات و اشراقات است.
رؤیا و خواب دیدن
موضوع دیگری که خواستیم طرح کنیم مساله رؤیا و خواب دیدن است که جزء مسائل مهم دنیاست.حتی خود خوابیدن هم موضوع مهمی است، هنوز کسی نمی تواند صددر صد علل خوابیدن را تشریح کند که چیست، و عده ای از روان شناسان برای «خوابیدن » گذشته از علت جسمانی، علت روانی ذکر کرده اند.
حالا ما باخوابیدن کاری نداریم، موضوع عمده خواب دیدن است.در اخبار ما هم واردشده است که خداوند خواب دیدن را در بشر برای این قرار داده است که آیتی از آیات الهی باشد.راجع به خواب دیدن نظریات مختلفی هست.
یک نظریه این است که اصلا خواب دیدن چیزی نیست که قابل توجه باشد.
انسان در عالم بیداری فکر و شعورش منظم کارمی کند، در عالم خواب نامنظم و پرت و پلا و پراکنده، یک سلسله تخیلات بی منطق بی منطق، بی اساس بی اساس که اصلاشایسته فکر کردن و مطالعه نیست، در عالم خواب برای آدم پیدا می شود. می گویند تمام رؤیاها این طور است.این نظریه قطعا باطل است.خواب دیدن، حتی همان خواب دیدن هایی که ما آنها را پرت و پلا می دانیم و واقعا از یک نظرهم پرت و پلا هست، آن طور پرت و پلایی که کسی خیال کند بی حساب بی حساب است نیست، نظمی دارد، منطقی دارد.
بعدها علما[به این نتیجه]رسیده اند که همه خواب دیدن ها منطق دارد، منتها درباره منطق خواب دیدن باز دو نظریه است: بعضی می گویند منطق خواب دیدن فقط سوابق روحی و جسمی خود انسان است.آن سوابق روحی یا سوابق جسمانی انسان است که خواب دیدن را ایجاد می کند.بی جهت نمی شود که آدم همین جور خواب
صفحه : 149
ببیند.نظریه دیگری هست که خواب دیدن اقسامی دارد: ممکن است وابستگی به حالات بدنی انسان داشته باشد، ممکن است وابستگی به حالات روانی انسان داشته باشد،ممکن است به هیچیک از اینها وابستگی نداشته باشد - که اینها خوابهای نادر الوجود است - و احیانا در آن، جنبه اشراق و الهام باشد.
ارزش درمانی خارج کردن خاطرات گذشته
تاکنون چند مساله راجع به خواب روشن شده است.مخصوصا در این قرون اخیر روان شناس ها و روانکاوها از این نظر به خواب خیلی اهمیت می دهند و اصلا مسائل روحی یک شکل خاصی پیدا کرده است.در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم - این طور که در کتابها نوشته اند - علما برای بیماریهای عصبی به موضوعی پی برده اند و آن موضوع «ارزش درمانی خارج کردن خاطرات گذشته » است، یعنی دریافته اندکه یک بیمار عصبی اگر خاطرات ناخوشایندی در گذشته داشته است، وقتی این خاطرات حبس شده ناخوشایند خودش را ابراز می کند و در واقع مثل این است که خارج می کند، گویی یک عده شیطان در باطن او محبوس بوده اند و اینها آزاد شده اند،و اصلا بیماری و عوارض آن تسکین پیدا می کند و احیانا از میان می رود.اینجا بود که به این موضوع پی بردند، گو اینکه این مطلب - البته این را من نمی گویم، مکرر در کتابها نوشته اند - در تاریخ گذشته هم بی سابقه نیست.چون خیلی از مطلبهاهست که می گوییم فقط در قرن نوزدهم یا در قرن بیستم یا در قرن هجدهم کشف شد، گویی دیگر تا آن روز بشر از این مطلب چیزی نمی دانست، در صورتی که اگر به این دقت نبوده است، ولی در عین حال بوده است.کتابهای تاریخ پر است از این طور معالجات که امثال بو علی سینا کرده اند.
داستان معروفی است که در چهار مقاله عروضی آمده، داستان آن بیمار روحی که مولوی هم آن را در مثنوی آورده است، البته او شرح عرفانی به مطلب داده، اسم طبیب غیبی آورده است.[داستان این است]: بو علی سینا از سلطان محمود فرار کرده بود، مخفی هم بود و خودش را معرفی نمی کرد، آمده بود در گرگان که مقر قابوس و شمگیر بود.در آنجا مخفیانه به صورت یک آدم گمنامی مطبی باز کرده بود.ولی کم کم معالجاتش او را معروف و مشهور کرد.
صفحه : 150
همین قدر مشهور شد که یک جوانی پیدا شده که خیلی خوب معالجه می کند.
خواهرزاده قابوس بیمارمی شود و تمام اطبای درجه اول آن وقت می آیند و از معالجه بیماری او عاجز می مانند.آخر کار یک کسی می گوید یک طبیب جوانی آمده است، اورا حاضر کنید.او را حاضر می کنند.وقتی بو علی مطالعه می کند، احساس می کند که این بیماری جسمانی او ناشی از یک حالت روانی و روحی است، این را حدس می زند.دستور می دهد که اتاق را خلوت کنند و یک کسی که شهر را بلد باشد بیاید.
بو علی نبض بیمار را در دست می گیردو اسم مناطق را می برد، بعد اسم شهرها را می برد تا به اسم این شهر می رسد، می بیند نبضش تکان می خورد و یک حالت غیر عادی پیدا می کند.بعد می گوید در این شهر محله ها را بشمرید.محله ها را می شمارند، به نام یک محله که می رسند، نبضش بیشتر تکان می خورد، تا به خانه ها و تا به یک شخص می رسد، می فهمد که او عاشق است و بعد، از همان[راه]معالجه اش می کند. داستانها در اینجا زیاد است.
به هر حال این موضوع را در باب مسائل روحی کشف کرده و فهمیده اند که درمانهای مادی و جسمانی صد در صد نمی تواند برای این طور بیماریها مفید باشد، و احیانا بعضی ازبیماریهاست که بدون اینکه هیچ ضایعه ای در عضو و اعصاب پیدا شود، بیماری رخ می دهد.حتی می گویند خودبیماری تدبیری است از شعور باطن، حقه ای است که شعور باطن می زند، چطور؟ انسان دچار یک ناراحتی و یک غصه و اندوه عجیب می شودکه او را دارد خرد می کند و اگر این غصه بماند او از میان می رود.
یک وقت او مجنون و دیوانه می شود.بعد که دیوانه شد، راحت می شود.چرا راحت می شود؟چون آنچه که او را آزار می داد، در عالم جنون آن را آماده شده می بیند، مثلا عاشق یک کسی بوده که به او نرسیده است، بعد که جنون پیدا می کند، همیشه در عالم خیالش به آن معشوق و محبوب خودش می رسد، راحت می شود.یا مثلا کسی از [نزدیکانش]مرده است، بعد در عالم جنون همیشه با او محشور است.و می گویند این یک تدبیری است از روان ناخودآگاه برای نجات دادن این آدم که ممکن است بدون اینکه هیچ ضایعه عصبی و مغزی در او پیدا شده باشد، این جنون برای او رخ داده باشد.
صفحه : 151
ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه
این تحقیقات بالاخره دانشمندان را تا آنجا رساند که کشف کردند که اصلا انسان دارای دوضمیر است: ضمیر ظاهر و ضمیر باطن، یا ضمیر خودآگاه و ضمیر ناخودآگاه.اینجا بودکه راه مساله تعبیر رؤیا هم به شکل علمی کشف شد.همینکه شعور باطن کشف شد، گفتند که راه تعبیر رؤیاهم کشف شد، چون شعور باطن یک جریانها و فعالیتهایی دارد، از جمله فعالیتهایش این است که هم در بیداری،هم در خواب قدرت دارد که به شکل دیگری ظاهر شود و تجلی کند.هر چه که انسان - به قول این اشخاص - در عالم رؤیا می بیند،تجلیات همان تمایلاتی است که مکتوم و مخفی و رانده شده در شعور باطن است، همانهاست که می آیند به شکل دیگری ظاهر می شوند.پس خواب منطقی دارد و منطقش را کسی می داند که شعور باطن این آدم را کشف کند و رابطه احساسات مخفی در شعور باطنش را با این تجلیاتی که در خواب پیدا می شود به دست آورد.بر اساس این نظریه خواب هیچ جنبه الهامی ندارد.
اما عده ای پیدا شدند گفتند که این حرف راجع به قسمت عمده ای از خوابها درست است، اما در میان خوابها و رؤیاها خوابها و رؤیاهایی هست که اصلا با این حرفها قابل توجیه نیست.خوابهایی هست که بیشتر قابل توجیه است.مثلا خیلی واضح است، یک آدمی که خیلی گرسنه است، وقتی که بخوابد غذاخواب می بیند، همان که می گویند «شتر در خواب بیند پنبه دانه » .یک آدم تشنه اگر خیلی تشنه باشد، در عالم خواب همیشه آب صاف و زلال می بیند.یک مرد جوانی که محروم از زن است، در عالم رؤیا همیشه زن و هماغوش شدن با زن را خواب می بیند.هر کسی از نظر بدنی دچار هر احتیاجی هست، مسلم آن احتیاج، همان مطلوب و آرزوی او را به خواب می آورد.این یک قسمت که مربوط به بدن است.
راجع به این قسمت الآن قصه ای یادم آمد: در این کتابهای خودمان نوشته اند که یک کسی آمدپیش «مجلسی » اول یعنی پدر این مجلسی[علامه محمد باقر مجلسی]وگفت: دیشب یک خواب وحشتناکی دیدم.گفت: چه دیدی؟گفت: خواب دیدم یک شیر سفیدی که یک مار سیاهی هم به گردن او آویخته بود، به من حمله کرد.تعبیرش چیست؟گفت: اول بگو دیشب چه خوردی؟گفت: دیشب کشک خوردم.گفت: بالای
صفحه : 152
کشک چه خوردی؟گفت: رب انار.گفت: آن شیر سفید همان کشک است و آن مار سیاه هم که به گردنش آویخته، همان رب انار است که خوردی.چون او این غذا را خورده بود، از یک طرف سفیدی کشک و سیاهی رب انار در چشمش بوده، از طرفی هم ایندو مثل اینکه یک فعل و انفعال ناراحت کننده ای در معده او ایجاد کرده و اعصابش را تحریک کرده بود، [در نتیجه]یک چنین خوابی دیده بود.خوب، این چیزها خیلی زیاد است.
رؤیا، تجلی اسرار مکتوم
ولی بعضی ازخوابها تعبیر امور مکتومی است که انسان در نفس خودش[دارد]، وقتی بیدارمی شود چیزی یادش می افتد که تعجب می کند، خودش نمی داند که آن اسرار مکتومی که دارد به این شکل تجلی کرده اند.گاهی خودش هم به آن سر واقف است، و گاهی آن قدر در شعور باطن مخفی است که خودش هم از آن ناآگاه است.در این جهت هم چند قضیه هست که از «ابن سیرین » معروف نقل می کنند، که معلوم می شوداین آدم - که تعبیر خواب را بلد بوده است - حتی تعبیری را هم که به اصطلاح امروز «تعبیر علمی » می گویند، بلد بوده، یعنی نه اینکه از روی قواعد علمی بلکه روی ذوق شخصی گاهی خوابها را تعبیری که امروز «تعبیر علمی » می گویند می کرده است.
مثلا نوشته اند که یک نفرآمد گفت: من در عالم رؤیا دیدم که تخم مرغ های پخته را پوست می کنم،زرده اش را دور می اندازم، سفیده اش را می خورم، تعبیر این چیست؟گفت:خودت این خواب را دیده ای؟گفت: خودم خواب دیده ام.به اشخاصی که آنجا بودند گفت: این کفن دزدی که می گوینداخیرا پیدا شده، همین شخص است.این همان تعبیر تحلیلی علمی است، این مربوط به آینده نیست، خواب الهامی نیست،چون در سر[ضمیر]او یک خاطره عجیبی بوده، از نظر خودش هم عجیب بوده. می رفته مرده ها را از خاک قبر درمی آورده، بدنشان رامی انداخته، کفنشان را می برده، بعد کفن را هم تبدیل به پول می کرده و مصرف می کرده است.
همین خاطره ذهنی درعالم رؤیا به این صورت برایش مجسم شده است.بعد تحقیق کردند، معلوم شد قضیه از همین قرار است.اقرار کرد که من همان کفن دزد هستم.
صفحه : 153
خواب دیگری نقل می کنند که ابن سیرین به همین شکل علمی آن را تحلیل کرده است و آن این است که می گویند یک نفر آمد گفت: من خواب دیدم که در کوچه های تاریک راه را بر مردم می بندم.وقتی ابن سیرین از او اقرار گرفت که تو این خواب را خودت دیده ای؟و گفت خودم دیده ام، گفت:من حدس می زنم کسی که اخیرا بچه ها را گیر می آورد و خفه می کند، باید همین مرد باشد.می گویند آن مرد خورجینی هم داشت.رفتند اول خورجینش را نگاه کردند، یک حلقه و طناب پیدا کردند. بعد هم خودش اقرار کرد.چون بچه های کم زورتررا گیر می آورده و خفه می کرده، در ذهن و روح خودش این[خاطره]بوده که این مجرای تنگ را که همان مجرای تنفس باشد داردبر افراد می بندد.همین خاطره ذهنی در عالم رؤیا به این صورت تجلی می کند که راه را بر مردم می بندد.راهی که بر نفس می بسته است و در واقع راه حیات مردم را قطع می کرده، در عالم رؤیا به این صورت منعکس شده است.
رؤیاو رابطه آن با حوادث آینده
البته این خوابها خوابهایی است که به خاطرات گذشته انسان بستگی دارد. ولی ندرتا، احیانا همان طوری که در مواقع دیگر هم الهام و اشراق در جایی به سراغ انسان می آیدکه حالت عجز و ناتوانی و بیچارگی است و راههای دیگر بسته است (مثل دعا، که موقعی وقت دعاست که تمام راهها به روی انسان بسته باشد و دیگر وقت این است که انسان از غیب بخواهد و از غیب هم به او مدد برسد)[در خواب هم در چنین حالاتی به انسان الهام می شود].در تمام نقاط دنیا، در تاریخ گذشته و در زمان حاضر احیانا رؤیاهایی پیدا می شوند که اساسا باگذشته ارتباط ندارند.راجع به همین ابن سیرین نوشته اند که باز یک کسی آمد گفت: من خواب دیدم که خروسی آمد به خانه من و در خانه من جوهایی ریخته بود، دانه های جو را جمع کرد و رفت. گفت: برو اگردر خانه ات یک وقت دزدی شد، بیا به من خبر بده.آن وقت چیزی به او نگفت.
بعد از مدتی آن مرد آمد گفت: خانه ما را دزد زده است.ابن سیرین گفت: برو سراغ مؤذن، این کار، کار مؤذن است.نه اینکه او خروس را در خواب دیده بود، [به مؤذن تعبیر کرد].حالا اگر این خواب راست باشد، چه رابطه ای است میان این خواب و حادثه ای که در آینده پیش می آید؟این دیگر با خاطرات گذشته این مرد ارتباط ندارد،
صفحه : 154
چون دزدی از خانه او یک خاطره آینده است.در این زمینه البته خوابها خیلی زیاد است، من یک جریانش را خودم در عمرم دیده ام، این را هم برایتان نقل می کنم، بعد ممکن است هر کسی جریانی داشته باشد که بخواهد نقل کند.
خانم من یک استعدادعجیبی دارد(خیلی زنها این طور هستند)، گاهی خوابهای عجیبی می بیندکه من هم خودم هر چه شکاکی کنم، آخر نمی توانم چیزی بگویم.
چهار سال پیش در سال اولی که من در مسجد هدایت می رفتم نماز می خواندم، یک روز به من گفت که به نظرم امروز دیگر شما را به مسجد راه ندهند.گفت: من خواب دیدم که سازمان امنیت در مسجد هدایت را بسته است.من وقتی سوار ماشین شدم و رفتم، به کلی[این جریان را]فراموش کرده بودم.با تاکسی آمدم، تا پیاده شدم رفتم در همان راهرو، دیدم دو سه نفر دارند بر می گردند.گفتم: موضوع چیست؟گفتند: در مسجد را دیشب بسته اند.
در همان سال یک جریان دیگری که خیلی عجیب بود[اتفاق افتاد].یکی از اقوام نزدیک خانم من رفت اروپا و می خواست اصلا آنجا بماند و تحصیلاتش را ادامه بدهد.هفت هشت ماه آنجا بود، برگشت و آمد.جوان متدینی است، گفت: من احساس کردم که اگر آنجا بروم، باید زن داشته باشم و الا اخلاقم فاسد می شود.بعد یک جریانی را از خودش نقل کرد که معلوم شد در آنجا در یک مهمانخانه ای که یک روز مریض بوده،با یک دختر مسیحی آشنا شده است.گفت: من آنجا نشسته بودم، یک دخترکی آمد و گفت: شما مثل اینکه حالتان خوش نیست.اهل کجا هستید و تحصیلاتتان چیست؟و بعد هم وقتی خواستم بلند شوم بیایم گفت: شما چون بیمار هستید، اجازه بدهید من بیایم شما را برسانم.آمد و مرا رساند و آنجا را که یاد گرفت، دیگر گاهی اوقات می آمد و از من خبر می گرفت.وقتی فهمیدمن مذهبی هستم بیشتر علاقه مند شد.معلوم شد خودش هم دانشجوی یکی از دانشکده های الهی آنجاست.
گفت: پدر و مادر من اهل سوئدند، نسبت به مذهب خیلی بی قید و بی علاقه بودند.خود من خیلی به مذهب علاقه مند هستم.مسیحی خیلی متعصبی هم بود.این دختراز او خواستار ازدواج شده بود و او گفته بود چون تو جوان مذهبی ای هستی، حاضرم با تو ازدواج کنم ولی اگر بخواهی ازدواج کنی باید مسلمان بشوی.گفته بود نه، من مسلمان نمی شوم، چون مسیحی خیلی متعصبی بود و خواسته بود او را ببرد نزد پدر ومادرش که او نرفته بود.او دیگر آمد ایران، اما دلش آنجا بود.آن دختر هم دلش اینجا بود، مرتب
صفحه : 155
نامه از او می رسید.یک شب سحر ماه رمضان،خانم من گفت: من امشب یک بار پدرم را خواب دیدم، یک بار هم این دختری که او می گفت و عکسش را هم با خودش آورده بود.گفت:پدرم را خواب دیدم، خیلی عصبانی بود، آمد و با تعرض گفت: فلانی کجاست؟گفتم: آقا موضوع چیست؟گفت: او می خواهدبرود با یک دختر مسیحی ازدواج کند.گفتم: نه آقا، او حالا خودش هم ازدواج نمی کند.بعد خانم من گفت: من خود دختر را در نوبت دوم در خواب دیدم، با او صحبت کردم، گفتم: دخترجان!تو چرا این پسر را رها نمی کنی و مرتب نامه می نویسی؟تویک دختر مسیحی هستی، او مسلمان است، تو غربی هستی، او شرقی است، ازدواج شما تناسب ندارد.دیدم آن دختر گفت فردا نامه من می رسد، در آن نامه جواب شما را نوشته ام.علامت نامه من هم این است که در پشت آن دو تا 8 هست.خانم من این را نقل کرد و همین حرفها سبب شد که ما آن روز دیرتر بخوابیم.بعد هم که نماز خواندیم نخوابیدیم.تقریبا نیم ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود که زنگ در صدا کرد.آن جوان خودش رفت. پستی بود.
هفت هشت دقیقه ای طول کشید تا نامه را بازکرد و خواند.وقتی آمد دیدم رنگ در صورتش نیست.گفت: سبحان الله!نامه خود دختر است.نوشته بود که چندی است در بیمارستان هستم و عمل کرده ام و معلوم هم نیست خوب بشوم و این نامه را الآن من می گویم و یک نفر دیگر است که دارد برای تو می نویسد(گفت همان وقت هم بیماری قلبی داشت و گفته بود که شاید احتیاج به عمل پیدا کنم).شاید هم تو بعد از این دیگر نامه ای از من دریافت نکنی و من مرده باشم.و در آخر نوشته بود که آدرس من عوض شده است، اگر خواستی بعد ازاین، نامه ای برای من بنویسی به این آدرس جدید بنویس: خیابان...، خانه 88.این 88 هم پشت همان نامه بود!به فاصله یک ساعت این موضوع تعبیر شد.حالا این به نظر شما چطور قابل توجیه است؟ این یک امری است که مربوط به یک حادثه آینده است.جزاینکه بگوییم یک نوع القائی است که حقیقت آن را نمی توانیم بفهمیم چیست[چیز دیگری نمی توانیم بگوییم].من هنوز خوابهای عجیب تر از این هم از خانم خودم شنیده ام.اصلا مردن پدرش را شب خبر داد، جریان خیلی عجیبی بود.
صفحه : 156
تعبیر خواب در قرآن
این هیچ توجیهی ندارد جز اینکه باید ما قبول کنیم که راه علم(1) منحصر به آنچه که انسان از طریق حس و فکر و فشار آوردن روی مغز[کسب می کند]نیست، احیانا از یک افق دیگری هم القائاتی می شود.همان طوری که موضوع اشراق و الهام آنچنانی مورد تایید قرآن است، این[القائات]هم مورد تایید قرآن است.در قرآن کلمه «اضغاث احلام » هست، یعنی خوابهایی که از این نظر تعبیری ندارند.ولی درقرآن بعضی از خوابها هست که به صورت تایید خواب ذکر شده است، مثل خواب حضرت یوسف وقتی در کودکی به پدرش می گوید: «انی رایت احدعشر کوکبا و الشمس و القمر رایتهم لی ساجدین » (2) یازده ستاره و ماه و خورشید را دیدم که در مقابل من سجده می کنند.بعد پدرش تعبیر کرد که به مقام بزرگی می رسی که تمام برادران و پدر و مادر، ما دون تو قرار می گیرند.یاخوابی که[قرآن]از فرعون مصر نقل می کند: «انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخریابسات »(3) هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را خواب دید که گاوهای لاغر گاوهای چاق را خوردند، و هفت سنبله تر و تازه و هفت سنبله خشک.همه در ماندند از اینکه چه تعبیری بکنند.بعد یوسف را که یک سابقه تعبیر خوابی در زندان داشت خواستند.گفت: «هفت سال فراوانی خواهد آمد، بعد هفت سال سخت خواهد آمد که هر چه ذخیره و تهیه کرده اید همه از میان می رود».یا همان که دو نفر آمدند به یوسف گفتند ما خواب دیده ایم، یک نفر گفت: «انی ارینی اعصر خمرا»(4) من در خواب می بینم که دارم خمر می فشارم.یوسف گفت: تو آزاد می شوی و بعد هم ساقی پادشاه خواهی شد.دیگری گفت: من خواب دیدم که مرغها روی سر من نشسته اند.یوسف گفت: تو را به دار می کشند.آن کسی که این را گفته بود، وحشت کرد و گفت: نه، من دروغ گفتم.یوسف گفت: دیگر قضیه تمام شد(قضی
.............................................................. 1.مقصود از علم، مطلق ادراکات و اطلاعات است. 2.یوسف/4. 3.یوسف/43. 4.یوسف/36.
صفحه : 157
. الامرالذی فیه تستفتیان(1) [یا]: «لقد صدق الله رسوله الرؤیا بالحق لتدخلن المسجد الحرام » (2)حالا آن خواب پیغمبر است. یا: «وما جعلنا الرؤیا التی اریناک الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فی القران »(3) که پیغمبر اکرم(ص)در خواب دید یک عده بوزینه بر منبرش بالا و پایین می روند و مردم درحالی که رویشان به منبر است، به قهقرا عقب عقب بر می گردند.وقتی از خواب بیدار شد، از این خواب خیلی ناراحت بود.بعدبر او وحی شد و تفسیر شد که بعد از تو عده ای از بنی امیه بر مردم حکومت خواهند کرد و به جای تو خواهند نشست و در عین اینکه مردم به ظاهر مسلمانند و رویشان به طرف اسلام است، در واقع آنها مردم را از اسلام دور می کنند.در اخبارما و اهل تسنن - هر دو - وارد شده است که پیغمبر اکرم(ص)قبل از آنکه به رسالت برسد خوابهای عجیب می دید و حتی تعبیراین است که: «یاتیه مثل قلق الصبح » خواب می دید مثل این فلق صبح، یعنی مثل همین شکاف صبح، روشن و واضح خواب می دید، بعد برای او تعبیر می شد.